شریعتی در مصر و مصر در التهاب

و می بینی که چه زیبا و ساده و بی آلایه، واقعه ای شکل گرفته در سرزمینی (مصر) به تنهایی تبدیل می شود به ملاک و معیاری دقیق و تمام عیار برای تشخیص میزان صداقت روشنفکران و فعالین سیاسی در سرزمینی دیگر (ایران) نسبت به برقراری «مردم سالاری حقیقی» در کشورشان؛ می شود غربالی که از آن فقط آدمهایی که «مردم سالاری را برای مردم» می خواهند عبور می کنند.

و من حالا چقدر بهتر می فهمم معنای حقیقی مردم سالاری واقعی را در مقایسه با مردم سالاری کاذب. مردم سالاری یعنی سالار شدن مردم در تعیین سرنوشتشان نه از طریق دیکتاتورها، (که این را امروز هر کتاب فرنگی خوانده و پای شبکه های ماهواره ای نشسته ای می داند)؛  بلکه حتی بدون نمایندگی احزاب و جناح ها و گروههای سیاسی پر طمطراق که بیشتر از آنکه نماینده منافع مردم باشند نمایندگان منافع حزبی و گروهی و طبقاتی شان اند. بیشتر از آنکه بیان کنند حقیقت باشند مصلحت پرستند. بیشتر از آنکه به مردم پاسخ گو باشند به زرسالارانی پاسخگو هستند که هزینه های فعالیتهای حزبی شان را تقبل می کنند.

به ناگاه به یاد گفتار معلم آزادگی مان شریعتی می افتم که می گوید در قرآن وقتی که جبهه بندی ها را بررسی می کنی می بینی که خدا و ناس، در مقابل مَلأ و مُترف و مُلا (اربابان زر و زور و تزویر) صف کشیده اند. جایش خالی تا ببیند فرزندان آن قربانیان بناهای برگور، امروز بر فراعنه خویش شوریده اند و فرعونیان که برای خود خواب حکومت ابدی حتی پس از مرگ را دیده بودند اکنون به زبونی افتاده و ددمنشی خویش را در میدان آزادی (تحریر) برای دنیا به نمایش گذاشته اند. تا کی شود کسراهای مرتجع سرزمین پارس و قیصرهای فاسد سرزمین رم و امپراطوران نو کیسه سرزمین شرق نیز بدین سرنوشت گرفتار آیند.

کپک زدگی نگرشهای موزه ای در تحلیل شخصیت های تاریخی: مورد علی شریعتی

احمد آل حسین

26 مرداد 1389

https://rahetohid.wordpress.com

ahmad.alehossein(at)gmail.com

بی سرانجامی و بی هدفی فعلی جنبش سبز پس از ناتوانی در رسیدن به اهداف استراتژیک از جمله تغییر در ساختار سیاسی و حقوقی نظام با استفاده از ابزار قانونی موجود و ورود آن به مرحله انقباضی، خلاء ایدئولوژیکی مشهودی را در بین عاملین اجتماعی و فکری متکثر این جنبش پدید آورده است. این البته طبیعی جنبش های ناکام شده اصلاح طلب است و نمونه تاریخی آن هم پس از (یا از کمی قبل از) کودتای 28 مرداد 1332 در ایران در شرایط بعضاً مشابه تاریخی می توان سراغ کرد که به تعمیق اختلافهای فکری و ایدئولوژیک و انشعابهای بی انتها در گروهها انجامید. در این مرحله، عاملین فعال در این گونه جنبشهای اجتماعی خود را با این سؤال بزرگ مواجه می بینند که چگونه می توانند ناکامی ها را توضیح داده و ارزشهای و آرمانهای خود را باز تعریف کنند. این فرآیند اما فرآیند صد در صد خود جوش و خود انتقادی برای هر دسته و گروهی  نیست.

در عمل آنچه معمولا اتفاق می افتد این است که گروههای مختلف در گیر در جنبش، شروع به نقادی عمدتاً تند و تیز از دیگر گروهها کرده و آرمانها و ارزشها و شخصیت های الگوشده آنها را به زیر سؤال برده و عامل شکست و ناکامی جنبش می شمارند و در صدد ایجاد یک گفتمان غالب یا حداقل تقویت وفاداری طرفدارانشان بر می آیند. در شرایط پر از شک و تردید، چنگ زدن به بزرگان فکری و بیرون کشیدن آنان از موزه حافظه تاریخی و به رخ کشیدن یا تخریب و سنگسار کردن آن چهره ها امری متدوال میشود. اسطوره زدایی و باز نگری چهرهای مهم تاریخی صد البته امری مبارک است و می تواند باعث پویایی و تولد اندیشه ها و چهره های جدید شود. اما آنچه این فرایند را بی سرانجام می کند تداوم برخورد موزه ای با این الگوهای فکری است.

در بیشتر مواقع، گروههای مختلف مذهبی و سکولار و نیمه سکولار، چپ و راست و میانه، سرخ و سفید و سبز، وارد بحث و جدلهای ایدئولوژیکی عمدتا بی سرانجام و بی حاصل و بسیار کسالت آوری می شوند. در این بین کسانی که از هنر تبدیل این مشاجرات بی سر انجام به گفتگوهای سازندهء اندیشه ها و استراتژی ها نوین برخوردارند می توانند پیشتازان تحولات مثبت آتی باشند. اما پیدایش گفتمانهای نوین رهایی بخش از دل این مشاجرات در فضای عمومی حاضر، مشروط است به اجتناب از مفروضات نادرست و ناصوابی که این گفتگوهای موجود را به حالت مخرب امروزین در آورده اند.

به خواندن ادامه دهید

راه نجات (۱): کدامين سکولاريسم داروي درد ماست؟

راه نجات (۱)

کدامين سکولاريسم داروي درد ماست؟

سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹ – ۲۷ ژوييه ۲۰۱۰

احمد آل حسین

ahmad.alehossein(at)gmail.com

https://rahetohid.wordpress.com

ما ايرانيان از زماني که تشخيص داده ايم از غافله ی به سرعت در حال گذار تمدن بشري عقب مانده ايم، راههاي متعددي را جهت نجات جامعه خويش از پسروي و عقب ماندگي آزموده ايم. اما هر بار به دلايل متفاوتي ناکامي هايي را تجربه کرده، با پشيماني و سرخوردگي به گذشته نگريسته ايم. با اين حال، بسيار اندک بوده اند کساني که خواسته اند  تا با کنار هم گذاشتن تجربه ها به راه حل بديلی بر پایه ی نقد همه جانبه ی گذشته دست يابند. ابتدا سعي کرديم قدرت سلطنت را مشروط کنيم، مجلسي از خوانين و روحانيون تشکيل داده کارمان به استبداد صغير و سپس دخالت قدرت هاي بزرگ انجاميد. تلاش کرديم از هرج و مرج پس از اشغال کشور و تضعيف نهاد سلطنت قاجار با اتکا به دولت مدرن مقتدر رضا خاني بيرون آييم به استبداد کبير و در نهايت اشغال نظامي ميهن دچار گشتيم. با ملي کردن نفت، مبارزه کرديم تا سلطه بيگانه بر منابع کشور را قطع کرده استقلال کشور را بدست آوريم، کارمان به بازگشت سرکوب و وابستگي و خالي شدن از هويت و اخلاق انجاميد. جهاد کرديم تا استقلال و آزادي را در پناه جمهوريتي مبتني بربازگشت به ارزشهاي اسلامي و فرهنگيمان احياء کنيم اما به استبداد ديني مبتلا گشتيم. هنگامي که سي-چهل سال پيش، تز بازگشت به خويش همچون ساعقه اي آسماني تنها راه رهايي شمرده مي شد، اندک بودند کساني که پرسيدند بازگشت به کدام اسلام و تشيع، با کدام تعريف و براساس کدام تجربه تاريخي (شريعتي را بايد استثنائي دانست که تلاش کرد به اين سوال در تز مذهب عليه مذهبش پاسخ دهد). و آخرین گواه تاریخی این سرگردانی ها هم شاید  همین ناکامی اصلاحاتی باشد که نه تعریف واضح و نه عملی از جامعه مدنی داشت در نهایت جامعه مدینه النبی در التقاط با رویای مردم سالاری دینی خاتمی به دیکتاتوری راست رادیکال انجامید.  امروز نیز در پاسخ به
ناکامی ها، اجماعي در بين روشنفکران ما در حال شکل گيري است که علاج استبداد ديني را پناه بردن (بخوانيد بازگشت) به تجدد و سکولاريسم يا همان تز جدايي دين از سياست تجويز مي کنند. اما امروز هم مانند ديروز، کمتر کسي مي پرسد کدامين سکولاريسم با کدامين تعريف و برمبناي کدامين تجربه و مدل.

از جمله مضحک ترين و درعين حال دردآورترين واقعياتي که ما ايرانيان با آن روبروشده ايم اين است که: پس از 50 سال حاکميت سکولار نظام فاسد شاهنشاهي و 30 سال استبداد ديني، درست در زمانه اي که دولت هاي سکولار غربي در مواجهه با نيروي تجديد حيات يافته مذهب دچار لرزش و بحران شده اند، عقلاي قوم، سکولاريسم را به عنوان داروي دردمان تجويز مي کنند. اما براستي آيا چنين تجويزي از شفافيت در تعريف و امکان پذيري در عمل و مطلوب بودن در نظر بر خوردار است؟

به خواندن ادامه دهید

شریعتی، مهدویت و انتظار

تاملی برشیوه برخورد شریعتی با مسئله مهدویت

احمد آل حسین

اگر به  آثار شریعتی در مورد مطلوب ترین روش مبارزه با ارتجاع رجوع شود، وی روش «اصلاح انقلابی» را پیش می کشد و می گوید از محمد الهام گرفته که مفاهیم را یج مشروعیت بخش به قدرت و سنت های ارتجاعی را یک شبه نفی و رد وباطل نباید کرد، بلکه همان مفاهیم را گرفته معنای جدید به آنها می دهی. بنابراین باب گفتگو را با حتی مرتجع ترین اقشار با استفاده از زبانی قابل فهم باز می گذاری.
شریعتی بدنبال اصلاح کردن است  اما نه اصلاحات حکومتی وابسته به بله گفتن آقا طی حکم حکومتی شان. وی در نهایت بدنبال تحول انقلابی است اما نه انقلاب خونین خیابانی مبتنی بر شور برای کسب قدرت و جای آقا را گرفتن و خود آقا شدن.
اصلاح انقلابی با انقلاب در عمق وجدان ها و فهم ها آغاز می شود . در همین راستا شریعتی تز انتظار مذهب اعتراض را تدوین می کند.
شریعتی گویی میداند آن محمد پسر حسن عسگری (اگر هم وجود خارجی داشته) نمی آید. وی بسا می داند مهدی موعود نظام سنتی دینی مهدی موهومی بیش نیست. اما وی همزمان به اعتقاد مردم احترام می گذارد. می داند چرا مردم منتظر چنین منجی هستند و چرا نظام صفوی آنرا ابداع کرده تا تحقق انتظار مردم برای رسیدن به عدالت را به روزی حواله کند که هر گز نمی آید . روزی که بقول مجلسی» نشانه اش  «طلوع خورشید از غرب» است!
به خواندن ادامه دهید

علی شریعتی به روایت پیتر دمنت

علی شریعتی به روایت پیتر دمنت

مترجم: احمد آل حسین

ترجمه بخشی از کتاب «اسلام در برابر اسلام گرایی: معمای دنیای اسلام» نوشته پیتر ر. دمنت با مقدمه اصغر علی انجینیر در مورد دکتر علی شریعتی – صفحه 115. سال انتشار 2006

شریعتی (1933 – 1977) دیگر نظریه پرداز بزرگ انقلاب اسلامی [ایران]، شخصیتی جذاب تر و پیچیده تر است. وی متفکری غیر متعارف بود که [نظریه های] مارکسیستی، جهان سومی و عرفان گرایی شیعی را ترکیب نمود تا الاهیات رهایی بخش اسلامی را خلق کند. در طول زمان تحصیلش در سوربون، وی آموزه های مارکس، سارتر و فانون را خوب درک نمود. هنگام بازگشت به میهن، همچون دیگر روشنفکران مبارز چون صادق قطب زاده (بعد از انقلاب به عنوان خائن اعدام شد) و ابوالحسن بنی صدر، به مصدق گرایان پیوست. درس های پر طرفدارش در حوزه جامعه شناسی اسلامی در تهران رژیم شاه را برآشفت و وی را در سال 1973 به گوشه زندان کشاند. وی در سال 1975 آزاد شد، اندکی بعد به بریتانیا عزیمت نمود و به طور غیر قابل انتظاری دار فانی را وداع گفت.

به خواندن ادامه دهید

گفتگوی احسـان شریـعتـی و سـروش دباغ

گفتگوی احسـان شریـعتـی و سـروش دباغ

16 سال پيش، اولين كتابي كه از علي شريعتي خواندم «نيايش» بود؛ با اولين برخورد چنان گرفتار شده بودم كه راهي به رهايي نمانده باشد. نيايش «دكتر»، براي من مقبول‌تر بود از مفاتيح «شيخ رضي». هر وعده در نماز به سان مومني مسوول، پاره‌اي از آن را از درون فرياد مي‌زدم:«خدايا به…». مقام شريعتي اگرچه درخانه ما محفوظ بود اما بيرون خانه حسابي ديگر در كار بود. كتاب شريعتي را در مدرسه و كوچه و خيابان و جلسات مذهبي همراه خود داشتم اما به سان ميوه‌اي ممنوعه؛ ميوه‌اي ممنوعه كه به خوردن آن مي‌باليدم و ترسي نيز از خوردنش به خود راه نمي‌دادم: چه هراسي بود از خطر كردن؟ «انتظار، مكتب اعتراض» بود و چرا من نبايد فرياد اعتراض خود را با به همراه داشتن كتاب‌هاي جلد رنگي شريعتي – كه يادگار پدرم بود از دوران مبارزه و انقلاب- بلند مي‌كردم؟ از شريعتي مي‌خواندم و مي‌خواندم. نامه‌هاي او به احسان را مي‌خواندم و خود را در جايگاه احسان مي‌نشاندم تا سخنان «باباعلي» شيرين‌تر و عميق‌تر بر جانم بنشيند. هميشه غبطه مي‌خوردم كه خدايا چرا دست‌هاي من به دست‌هاي شريعتي نرسيد و چرا صداي گرم او را از نزديك نشنيدم و چرا عمر او به دنيا بيشتر نماند. گويي زندگي من با غروبي آغاز شده بود كه رهيدن از تاريكي و دلتنگي آن ممكن نبود. روح من اما در اين غروب بي پايان، چنان در شريعتي پيچيده بود كه تنها توفاني مي‌بايست تا مرا از آغوش او بركند.

***

14 سال پيش، اولين كتابي كه از سروش خواندم «حديث بندگي ودلبردگي» بود. سخن از «معشوق محتشم» بود و «كمند لطف»؛ «ديالوگ انسان و خدا» بود و «دعاي عارفان». توفاني كه گمانش مي‌رفت، در راه بود. در نوجواني خانه دل آنقدر كوچك بود كه جايي براي دو معشوق نباشد؛ آن هم دو معشوقي كه يك دل براي يكي از ميان آن دو نيز تنگ مي‌نمود و كوچك. در مشهد و در خانه‌اي كه شريعتي «تنها» روشنفكر بود، پايانِ بندگي شريعتي و دلبردگي با سروش چندان ستوده نبود كه هيچ، به چيدن ميوه‌اي ممنوعه مي‌نمود. اما حادثه در اختيار نيست و آنچه نمي‌بايد، در حال حادث شدن بود. باران سروش درحال باريدن بر روح من بود و هرآينه مي‌رفت تا آنچه بر روح من نشسته بود را بشويد و با خود ببرد. از سروش بيشتر خواندم و بيشتر شنيدم تا كه به جدال او با شريعتي رسيدم. گويي كه ابراهيمي ايستاده در برابر من، تبر به شكستن بتي برداشته بود كه همانا ممزوج با روح من بود؛ كه به هرحال من انديشه كردن را با شريعتي آغازيده بودم. تيغ نقدي كه  سروش بر «شريعتي» مي‌كشيد، اول بر جان «من» مي‌نشست و آرام از «من» مي‌ربود و دردش خانه در «من» مي‌كرد. نقد سروش بر شريعتي، به راستي كه براي من جنگ دو معشوقه بود. جنگ  دو معشوقه ادامه داشت، تا آنكه كار دل به دست عقل افتاد و «نوبت عاشقي» پايان يافت. از كاميابي من بود كه سروش را گويي در شهر شريعتي، گمشده‌اي بود و او را هر ماه به مشهد مي‌خواند. باري، اگر مرا امكان ملاقات با شريعتي نبود و آن ملاقات براي من چون آرزويي محال، ناكام ماند، اما راه‌ها براي رسيدن به سروش گشوده مي‌نمود و اين نيز در آن سال‌هاي نوجواني غنيمتي بود كه اگرچه ارزان به دست مي‌آمد اما گرانبها مي‌نمود.هر ماه، ماه ديدار بود و فاصله‌اي نيز اگر گاه مي‌افتاد، خود، شيرين بود.

به خواندن ادامه دهید

به یاد احمد زید آبادی مان

جای این آزاده دربند در میان ما در بندان به ظاهر آزاد خالی

Bookmark and Share

دلمان برای کوتاه نوشته های پر از صداقت و صمیمتیش تنگ شده. در نوشته هایش هیچ  گروه و سنخی را تحقیر نمی نمود. با متانت نظراتش را می گفت  و دیگران را نقد می کرد. زبانش بر خلاف بسیاری از روشنفکرانمان زبان ساده بود و حتی در نوشتن مراعات وقت و حوصله خوانندگان را می کرد. خاکی بود و به همین دلیل در دلمان جای داشت و دارد. در راه مبارزه برای حقوق مدنی ما از حقوق انسانی و اجتماعی اش هم محروم گشت. وقتی فکرش را می کنم از اینکه او در زندان باشد و من آزاد، احساس شرمند گی و خواری می کنم.

هرچند موافق برخی نظراتش نبودم و روش آمیختنش در سیاست را نمی پسندیدم اما وی را یک الگوی اخلاقی در سیاست ورزی بی اخلاق امروز می دانم که محدود به ایران هم نیست. دوست ندارم او را بستایم چون یک ملی مذهبی مستقل اندیش است یا آبشخور اولیه اش اندیشه های شریعتی. دوست دارم او را بستایم بخاطر مقاومتش و شجاعتش. و دوست دارم در این ستایش همسرش و خانواده اش را هم به خاطر مقاومت و صبرشان دخیل کنم.

مقاومتش ستودنی است. رمز بلندای استقامتش ریشه در عمق صفایش دارد. در مصلحت گریزی اش. در نگاهش به زندگی، در این که مبارزه اش اول برای کسب قدرت سپس ایجاد تغییر نبوده است.  که اگر هم تن به انتخابات و حمایت از این و آن داد برای مشارکت در قدرت پس از پیروزی نبود. چرا که اصلاح طلبی بود که از نقد اصلاح طلبان نیز چه وقتی که درقدرت بودند و چه آنگاه که بیرون، برای حفظ حیثیت روشنفکرانه اش نمی هراسید.

به امید آزادی هرچه زود ترش تا بلکه از بار این شرمندگی آزاد بودن و کار اساسی نکردن کمتر شود.