اسطوره هایی که باید در مورد سوسیالیسم شکسته شوند


هر مکتبی و راه و مرام سیاسی و اجتماعی هم دارای بدیل هایی است و هم دارای بدلهایی. بیشتر طرفداران یک مکتب خصوصا سینه چاکان آن بیشتر ترس و وحشتشان از بدیل هاست و نه بدل ها. دلیل آن هم ساده است. پرستندگان خام و بنیادگرای اصول و ارزشهای یک مکتب خود بدلهای دروغین آن مکتب اند. از محمد مسلمان تر ها و از مارکس مارکسیست تر ها. اما هرمکتبی چون سوسیالیسم (در سطح انتزاعی آن وگرنه ما سوسیالیسم نداریم بلکه سوسیالیسم ها داریم) اگر نتواند مرز روشنی بین هسته اخلاقی و فکری و عملی خود با بدلهای خود بکشد آفت زده می شود.
 
همانطور که در طبیعت بادمجان بد آفت ندارد و هرچه میوه یک گیاه شیرین ترو پر محتوا تر باشد آفت اش بیشتر است، مکاتبی که متعالی تراند آفت هایشان و بدلهایشان و انگل هایشان هم بیشتر اند و البته ابلهانی که بخواهند تمامیت آن مکتب را بدین دلیل به زیر سوال ببرند بیشتر! سوسیالیسم ها به مثابه مجموعه ای از ارزشهایی که در صدد تعالی بخشیدن هم فرد و هم اجتماع هستند از این قاعده استثنا نبوده اند. (اسلام در میان ادیان و تشیع در میان مذاهب، به همین بلای آفت زدگیِ بیشتر از سایرین دچار بوده اند).
 
بنابراین ضروری است که هر کس به عدالت اجتماعی و آزادی حقیقی و حریت انسانی و برابری و صلح جهانی اعتقاد دارد و آنها را نه تنها در نظام ضد انسانی سرمایه داری نمی یابد بلکه این نظام را مخرب این اصول می بیند تلاش کند تا فهم خود و دیگران را از مکتب اش پالایش نماید.
 
برای این کار در خصوص سوسیالیسم باید اسطور هایی که همگانی شده اند و جز افسانه و دروغ بیش نیستند را ابتدا شکاند. اسطوره های مدرن بت های زمانه ما هستند و ما نیز همچنان چون گذشته گان به بت شکنی محتاج.
 
9252917_orig
اسطوره اول. سوسیالیسم یک ایدئولوژی ثابت به مثابه یک نقشه راه از قبل کشیده شده برای همه زمانها و مکانهاست.
 
این یک دروغ بیش نیست. آنچه امروز ما سوسیالیسم می نامیم مجموعه ارزشهایی است که با پذیرفتن یگانگی ماهیت همه انسانها به هویت مستقل اجتماع بشری احترام می گذارد. بنابراین به لحاظ هستی شناختی، این تصور که جامعه صرفا متشکل از افرادی است که رفاه و پیشرفت و آسایش فردی آنها به یکدیگر به لحاظ عملی و اخلاقی متکی نمی باشد رد می شود. رفاه من بدون رفاه تو و رفاه تو بدون رفاه من معنی ندارد. رفاه در یک جامعه نابرابر رفاه آن جامعه و افراد آن نیست. رفاه اقلیتی خود رای و خود خواه و خود محور است. با تکیه بر این جهان بینی است که جوامع آزادند تا با تکیه بر تجارب و فرهنگ تاریخی خود بهترین مسیر را برای تعالی همگانی خود فراهم کنند. فرد برای همه و همه برای فرد.
 
اسطوره دوم. سوسیالیسم در غرب مدرن در واکنش به سرمایه داری صنعتی پدید آمد.
 
این هم دروغی دیگر است. هرچند مکاتب و نگرشهای سوسیالیستی با این نام خود خوانده ابتدا در اروپای در حال صنعتی شدن پدید آمدند اما با کنار گذاشتن نام و توجه به مرام متوجه می شویم که ارمانهایی که سوسیالیست ها دنبال می کرده اند به اشکال و احوال مختلف در طول تاریخ در غرب و شرق دنبال می شده اند. از همان ابتدای تمدن بشری عدالت و انصاف و برابری و برادری و عشق به همنوع وعشق به سرنوشت جمعی و همبستگی و همکاری و حق داشتن نان و سرپناه و رشد و تعالی که باعث عقب افتادگی دیگران نشود توسط بی شمار جنبش های تاریخی و اجتماعی مطالبه شده اند. در قرآن هدف رستاخیز اجتماعی جنبش های توحیدی برقراری قسط و عدالت توصیف شده است و قرآن به محرومین جهان وعده تحقق ارمانهایشان را می دهد.
 
اسطوره سوم. سوسیالیسم حداکثر همان بود که در بلوک کمونیستی در قرن بیستم به ظهور رسید وبا فروپاشی این بلوک سقوط کرد.
 
چه دروغی بالاتر از این!؟ بسیاری از سوسیالیست ها در غرب زیر بار کمونیسم بلوک شرق نرفته در طول تاریخ آن این نظام را با نقدهایی به حق سنگین تر از نقد سرمایه داری به چالش کشیدند. بسیاری از سوسیالیست های غربی نظام لیبرال دموکراسی را موقتا پذیرفته و با تشکیل احزاب در بازی های انتخاباتی شرکت نمودند. برخی به قدرت رسیدند و نوعی سوسیال دموکراسی را در فرانسه و اسکاندیناوی ها و حتی در امریکای دهه های ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ به نمایش گذاشتند. بسیاری از حتی مارکسیست های و کمونیست های بلوک شرق بر علیه استبداد دولت سالاری که خود را سوسیالیستی می خواند مقاومت کردند به غرب مهاجرت نمودند و به مبارزه خود علیه دولت سالاری یا سرمایه داری دولتی در شرق و سرمایه داری بازاری در غرب همزمان ادامه دادند. سقوط بلوک شرق توسط خیلی از سوسیالیست ها به مثابه سقوط یک بدل کاذب و فرصتی جدید برای بازنگری و بازسازی ارمانهایشان خوش آمد گفته شد. چه چیز بهتر از آن که داعش سوسیالسیم سقوط کرد بلکه سوسیالیسم حقیقی فرصتی برای نفس کشیدن بیابد.
 
اسطوره چهارم. سوسیالیسم یک مکتب ضد مذهبی و سکولار است.
 
این هم دروغ دیگری است. بسیاری از جبنشهای عدالت طلبانه و حریت طلب در طول تاریخ از بطن مذاهب و ادیان بیرون آمده اند. بسیاری از انسانهای مذهبی بین ارزشهای الهی و ارزشهای سوسیالیستی نه تنها تناقض ندیدند بلکه تلاش برای تحقق یکی را لازمه تحقق دیگری دانستند. مبارزه برای عدالت مستلزم قربانی کردن خیلی چیزهاست. مستلزم آن است که به قول شریعتی خود را با دو تازیانه نداشتن و نخواستن رویین تن کنی. اما براستی یک جهان بینی این-دنیایی که به طور مضحکی همانند دشمن سرمایه دارش تماما ماتریالیستی است می تواند چنین انگیزه و ایمان و تعهدی را در انسان تعمین کند؟ بهتر است خود را نفریبیم. سوسیالیسم حقیقی نمی تواند برای زندگی بی معنایی و بی مقصودی را قبول کند. دیوانگی است اگر کسی تصور کند همه اش همین است و بخواهد برای نان دیگری خود را به آب و آتش بزند. عدالت یک اصل و ارزش صرفا تعریف شده از طریق قراداد های اجتماعی نیست. مذاهب توحیدی به بشریت آموخته اند که عدالت ریشه و اساس اش در خود هستی و معناداری آن است.
 
اسطوره پنجم. سوسیالیسم با دموکراسی بیگانه است.
 
این افسانه هم ریشه در سطحی نگری منتقدین دارد که تاریخ را از نگاه قدرتمندان می خوانند نه از نگاه مردم و مستضعفان. در نمونه روسیه مردم انقلابی بلافاصله دست به تشکیل سویِت ها یا شوراهای محلی برای در دست گرفتن سرنوشت خود و تحقق دموکراسی مستقیم زدند. اگر نبود لنین که با تکیه بر زور این شوراها منحل وبی اثر کند به احتمال زیاد چنین اسطوره ای هرگز پدید نمی آمد. همانطور که آزادی بدون عدالت فقط آزادی یک اقلیت مرفه پول دار است عدالت بدون آزادی تنها برابری در استبداد و خفقان است. هدف سوسیالیسم به مثابه یک چارچوب کلی تعالی فرد در زمینه تعالی اجتماع است. تصمیم سازی ها در یک نظام حقیقتا سوسیالیستی باید نه تنها دموکراتیک بلکه حتی عمیق تر از چند سال یک بار به پای صندوق های رای رفتن باشد. سوسیالیسم بدون مردم محوری نه یک بدیل سرمایه داری بلکه یک بدل کاذب است و قاطعانه باید رد شود. به همین دلیل است که اکثریت کسانی که خود آگاهانه یا ناخودآگانه به دنبال تحقق ارزشهای سوسیالیستی هستند دموکراسی را همزاد آن می دانند. سوسیالسیم های نوی قرن بیست و یکم همگی به دموکراسی ایمان صریح دارند.
 
درحالی که دموکراسی از جمله ذاتیات سوسیالسیم است که درقرن بیستم توسط لینینیسم و مائوئیسم و استالینیسم و … از جوامع سوسیالیستی دریغ شد اما برای سرمایه داری دموکراسی یک دکوراسیون برای خرید مشروعیت به ظاهر مردمی و بزک کردن این نظام از اساس فاسد است.
 
اسطوره ششم. سوسیالیسم منافی مالکیت خصوصی است.
 
سوسیالیسم دموکراتیک و اصیل صرفا بر مبنای مالکیت اشتراکی نیست. مالکیت خصوصی افراد (مانند مالکیت بر خانه و وسایل زندگی و مغازه و کارگاه و زمین کوچک کشاورزی و ….) تا حدی که این مالکیت بر سرنوشت اجتماعی و انسانی و زیست محیطی دیگران تاثیر سوء نگذارد پذیرفته است. مسئله اما اسکیل یا اندازه فعالیت و مالکیت اقتصادی است. هرچه این اندازه بزرگتر می شود تاثیراتش بر زندگی دیگران بیشتر و مستقیم تر. بنابراین اصل عدالت و دموکراسی ایجاب می کند که تمامی کسانی که به طور مستقیم تحت تاثیر یک مالکیت یا فعالیت هستند در مدیریت آن مشارکت نمایند.
 
در چنین جامعه ای اگر مالکیتی به قول اوباما بزرگ تر از آن است که بگذاریم سقوط کند باید بزرگ تر از آن باشد که توسط اندکی کنترل شود. باید یا به واحد های محلی کوچک قابل کنترل توسط اجتماعات محلی و خانوارها شکسته شود یا به مالکیت دولت دموکراتیک به نیابت مردم با مشارکت مردم در مدیریت آن تبدیل شود.
 
 
سوسیالیسم ما در قرن بیست و یکم حد اقل از شکستن این شش اسطوره دروغین شروع می شود.
 
خانمها و آقایان، به عصر سوسیالسیم بی بدل خوش آمدید!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s