ترامپیسم یا اضمحلال آونگی یک دولت-ملت

یکی از عوامل استحاله شبه دموکراسی انتخاباتی به نظام (شبه)‌فاشیستی همانا به عقد سرمایه داری درآمدن این نظام سیاسی است. توهم داشتن دموکراسی درحالیکه انتخاب تنها به بین بد و بدتری که هردو متعهد به اصول یک نظام واحد سیاسی-اقتصادی هستند محدود شده است به سرخوردگی تدریجی از اصل دموکراسی در میان توده ها انجامیده و کار به جایی می رسد که همان محدود فرصت های انتخاباتی سرانجام به انتخاب رهبر پوپولیستی می انجامد که چون به قدرت می رسد تمامی تلاش خود را برای بسته تر کردن جامعه و تخریب ته مانده حقوق شهروندی می نماید.

همان منور الفکرهایی که به این توهم دموکراسی (در نظام ولایت مطلقه سرمایه تحت هر نام و نشان و مذهب و ایده ای) هر چهار سال یکبار با به پای صندوق کشاندن منتقدین و معترضین به نام اصلاح و اصلاحات دامن می زده اند انگشت به دهان از درک چرایی این استحاله در مانده به تحلیل های عجیب و غریبی دست می زنند. عجبا که مدعیان اصلاحات خود را محتاج اصلاح ندانسته از اصلاح خویش در سایه تجربه تاریخی تلخ مذکور امتناع ورزیده، بازهم در همان سراب مصلحت طلبی خود باقی مانده و راه حل شان این خواهد بود که درس آموزی تجربی را به خود ملت باید حواله کرد. بگذار خود ملت مزه انتخاب ناشایسته خود را چشیده باز به سوی ما بازگردند. ملت دو انتخاب بیشتر ندارند یا ابله پرمدعا یا معتدل هوشمند نما! دومی را نخواهند به حق اولی نصیبشان خواهد شد!

غافل از این که تا آن زمان چه منابعی که به تاراج نرفته و چه پتانسیلهایی که به باد نداده و چه استعدادهایی که زایل نگشته. و آنچه در واقع اتفاق می افتد آونگی است که هر آمدنش دوباره رفتنی دارد. و هر یک قدم به جلویش ده قدم به عقب دارد. آیا این براستی واقع انگاری است یا ایده آلیسم است؟

اگر شبه فاشیسم در این دور آونگ به فاشیسم تمامیت خواه تبدیل نشود و کاررا به جنگ و نزاع و خرابی نکشاند و زمینه برای بازگشت به اصلاح طلبی حکومتی باز فراهم شود اما این دور جدید اصلاح طلبی خود را در موقعیتی بسا بسیار ضعیف تر از قبل خواهد یافت. و آن گاه است که ملت سرخوردگی هاشان عمیق تر و درک سیاسی شان سطحی تر و راه حل هایشان وحشتناک تر و ارزشهایشان بی ارزش تر خواهد شد و دوباره گردش ارتجاعی آونگ سقوط کامل دموکراسی و ظهو حاکمیت نظامیان را فراهم خواهد کرد. انوقت است که مدام از همین مردمانی که دل به صندوق رای خوش کرده بودند می شنوی که «این مملکت فقط یک رضا خان کبیر می خواهد»!

16865190_1756123351079802_7853065980741638795_n

چگونه کنوانسیون حزب دموکرات میخ به تابوت خود کوبیده است اگر کلینتون را بر سندرز ترجیح دهد؟

 

دیدم صفحه دو بی بی سی با دو کارشناس جوان در باب انتخابات به صحبت نشسته بود. هردو اما به خصوص آن اقایی که سنگ کلینتون بر سینه می زد با قطعیت حرف می زدند!

انتخابات مقدماتی در امریکا به اندازه کافی پیچیده است خصوصا در این دوره که از وِیژگی ها و حساسیت های خاصی نیز برخوردار شده است. این درست که انتخابات نیویورک و بعد از آن نقطه عطفی در رقابت ها خصوصا در طرف دموکراتها بود و کلینتون فاصله اش را زیاد تر کرده است. اما رسانه های جمعی غربی وابسته به قدرت که از درک پیچیدگی ها طفره می روند با قاطعیت عوامانه ای به ابراز نظر پرداخته و کار سندرز را تمام شده تلقی می نمایند!

مسئله از این قرار است که هرچند سندرز به لحاظ رای نمایندگان حزبی از کلینتون سیصد و اندی عقب تر است اما با توجه به حد نصاب لازم رای برای برنده شدن باید گفت که احتمال آنکه خانم کلینتون بتواند به این حد نصاب برسد هم ضعیف است. سندرز هرچند عقب تر است اما توانسته کلینتون را از به حد نصاب رسیدن به طور جدی باز دارد. از این رو اگر سندرز بتواند شصت و پنج درصد ارای باقی مانده را از آن خود کند (احتمالی که باتوجه به افول مقبولیت کلینتون در کالیفرنیا خیلی ضعیف نیست) می تواند خود را به خانم کلینتون نزدیک نماید. دراین صورت این هردو رقیب هیچ کدام به حد نصاب نرسیده باید تلاش کنند تا رای کنوانسیون را بدست آورند.

«اگر» چنین شرایطی اتفاق افتد، کنوانسیون دموکرات ها با مسئله بسیار جدی روبرو خواهد شد. خانم کلینتون بیشتر در ایالاتی برنده شده است که انتخابات مقدماتی محدود به دموکرات ها بوده نه مستقل ها. در همان ایالت ها هم که برده مردم خواهان برگزاری مجدد انتخابات شده اند. سندرز میلیونها رای دهنده مستقل را با خود به رای دادن به دموکرات ها آورده و می آوردو جان تازه ای به این حزب می دهد. اگر در این محاسبه ایالات جنوبی که هرگز به دموکرات ها رای نمی دهند خصوصا اگر دموکراتی مثل کلینتون منتخب شود کناری بنهیم آن وقت وضعیت خانم کلینتون ضعیف تر می شود. کلینتون رای زنان و کارگران و اقلیت های قومی ایالات شمالی و مسلمانان و جوانان را به شکل قابل ملاحظه ای ندارد و انتخاب وی ممکن است که انتخابات را سرد کرده و زمینه پیروزی محافظه کاران امریکا را فراهم آورد. مگر انکه وی در مقابل ترامپ قرار گیرد و با توجه به تشدید واکنش ها که یک نمونه اش را در کالیفرنیا علیه ترامپ توسط مردم دیدیم آن وقت مردم ممکن است برای جلوگیری از یک فاشیست به خانم کلینتون رای سلبی دهند.

بنابراین سوپر نماینده های کنوانسیون به شرط تحقق این شرایط شاهد آن خواهند بود که در ملا عام اگر کلینتون را ترجیح دهند میلیون ها رای دهنده بالقوه مستقل این حزب را به خاطر عدم توانایی انعکاس خواسته های مشروعشان تنها خواهند گذاشت یا صرفا با رای صلبی تنها روند تنزل مشروعیت این حزب را برای مدتی به عقب خواهند انداخت. اما اصل مشکل باقی خواهد ماند. مردم حزب دموکراتیکی که در عمل نوکری ولایت مطلقه سرمایه را بکند نمی خواهند.

هرچند شانس سندرز بسیار اندک است اما جنبش سندرز هیچ کاری نکرده باشد حد اقل: 1. گفتمان سیاسی امریکا را برای همیشه تغییرداده و مفاهیم سوسیال دموکراتیک را از ناخوداگاه بخش های مترقی جامعه به خود آگاهشان باز آورده و 2 شانس خانم کلینتون را در به حد نصاب رسیدن بسیار کم کرده است (اگر فقط به نمانیدگان انتخاب شده محدود شویم، کلنتون حتی اگرکالیفرنیا که انتخابات نیمه بازی دارد را 60 به 40 ببرد هنوز باید 80 درصد آرای سایر ایالت ها را از آن خود کند تا به حد نصاب برسد!)

24311159914_c0cab5fd08_b

از انتخاب بین خوب و بد به انتخاب بین بد و زشت؟

متاسفانه برنی سندرز نیویورک را نبرد! این برای دموکراسی در این کشور و حقوق بشر در جهان خبر خوبی نیست. شاید چهل درصد نمایندگان را ببرد اما این وضعیت را بهتر نمی کند که با توجه به تعداد بالای نمایندگان در نیویورک وی نیاز داشت که حداقل ۶۰ درصد را از آن خود کند تا مسیرش هموار شد. اما حالا باید ۶۰ درصد ارای نمایندگان ایالت های باقی مانده را ببرد تا تازه با کلینتون برابر شود. با این حال وی طی آخرین خبر وعده داده است که مبارزه را تا آخر پیش ببرد. نظرسنجی ها یکی بعد از دیگری نشان می دهند که وی شانس بسیار بالاتری از کلینتون در شکست دادن کاندیدهای مقابل دارد. متاسفانه علی رغم این واقعیت، سیاست های بازی های درون حزبی به نفع وی عمل نمی کنند.

خانم کلینتون فرموده بودند که برنی جمعیت ها را می برد و من رای ها. البته ایشان درست فرموده بودند. چه کسی بهتر از ایشان نقطه ضعفهای نظام قدرتی را که نمایندگی می کند خوب می شناسد.

بیش از سه ملیون نیویورکی اکثرشان جوانهایی که به احتمال زیاد به سندرز رای می دادند امکان رای دادن نداشتند. دلیل اش این که در نیویورک که پایین ترین میزان مشارکت را در کشور دارد ثبت نام خیلی زود تر چند ماه پیش شروع و تمام شده بود زمانی که چندان کسی هنوز سندرز را نمی شناخت. دیر آمدن جنبش وی متاسفانه منجر به این فاجعه شد. اما دلیل دیگر حمایت اتحادیه های کلان کارگری این شهر از کلینتون است! اتحادیه هایی که باید نمایندگی کننده منافع کارگران و کارمندان باشند اما در عمل با قدرتمندان همبسترند. مفت خوران گردن کلفت کرده کاسه لیس اربابان سرمایه سالارشان که کارشان تضعیف رادیکالیسم در میان کارکنان است.

ظهور جنبش سندرز اما هنوز به خودی خود یک واقعه مهم تاریخی به حساب می آید چرا که نقطه عطف و آزمون بزرگی برای به نمایش گذاشتن ظرفیت نظام سیاسی این کشور برای اصلاح بود. اکنون اما این نظام که در سالهای اخیر هر چه بیشتر به یک نظام شبه مستبدانه فاسد جهان سومی تبدیل شده است ظرفیت فساد زدایی و انعکاس حقیقی خواست مردم اش را ندارد. آنچه حاکم است ولایت مطلقه سرمایه است.

در این صورت جنبشی که سندرز به بلندگویش تبدیل شد نباید بمیرد. باید مسیر تحول را خارج از نظام دنبال کند. باید از خود فریبی امکان اصلاح از بالا دست بردارد. اگر در نهایت کلینتون به کاخ سفید راه یابد اصلاح طلبی بی خاصیت ایشان که در ادامه سیاست های بی خاصیت اوباماست ادامه خواهد یافت و زمینه برای ظهور بدتر از ترامپ ها مهیا. رقابت وی شاید بخشی از مردم امریکا را امسال زمستان از خوب خرگوشی بیدار کند اما حداکثر فرصتی که خواهند داشت رای دادن به بد برای جلوگیری از بدتر خواهد بود. ما ایرانی ها این نوع انتخاب کردنها را خیلی خوب میشناسیم.

اگر هم ترامپ که اکنون نیویورک را برد به کاخ سفید راه یابد که باید فقط به خدا پناه برد وبس! اما شاید هم بد نباشد که حضور چنین دیوانه زنجیر پاره کرده ای بخش خواب مانده مردم امریکا را بیدار کرده سیاسی نماید. با این حال برای چنین نوع بیداری، این کشور و جهان باید هزینه های سنگینی بپردازند. خیلی سنگین!

13055545_1365022806856527_5967276883571691742_n

اسطوره هایی که باید در مورد سوسیالیسم شکسته شوند

هر مکتبی و راه و مرام سیاسی و اجتماعی هم دارای بدیل هایی است و هم دارای بدلهایی. بیشتر طرفداران یک مکتب خصوصا سینه چاکان آن بیشتر ترس و وحشتشان از بدیل هاست و نه بدل ها. دلیل آن هم ساده است. پرستندگان خام و بنیادگرای اصول و ارزشهای یک مکتب خود بدلهای دروغین آن مکتب اند. از محمد مسلمان تر ها و از مارکس مارکسیست تر ها. اما هرمکتبی چون سوسیالیسم (در سطح انتزاعی آن وگرنه ما سوسیالیسم نداریم بلکه سوسیالیسم ها داریم) اگر نتواند مرز روشنی بین هسته اخلاقی و فکری و عملی خود با بدلهای خود بکشد آفت زده می شود.
 
همانطور که در طبیعت بادمجان بد آفت ندارد و هرچه میوه یک گیاه شیرین ترو پر محتوا تر باشد آفت اش بیشتر است، مکاتبی که متعالی تراند آفت هایشان و بدلهایشان و انگل هایشان هم بیشتر اند و البته ابلهانی که بخواهند تمامیت آن مکتب را بدین دلیل به زیر سوال ببرند بیشتر! سوسیالیسم ها به مثابه مجموعه ای از ارزشهایی که در صدد تعالی بخشیدن هم فرد و هم اجتماع هستند از این قاعده استثنا نبوده اند. (اسلام در میان ادیان و تشیع در میان مذاهب، به همین بلای آفت زدگیِ بیشتر از سایرین دچار بوده اند).
 
بنابراین ضروری است که هر کس به عدالت اجتماعی و آزادی حقیقی و حریت انسانی و برابری و صلح جهانی اعتقاد دارد و آنها را نه تنها در نظام ضد انسانی سرمایه داری نمی یابد بلکه این نظام را مخرب این اصول می بیند تلاش کند تا فهم خود و دیگران را از مکتب اش پالایش نماید.
 
برای این کار در خصوص سوسیالیسم باید اسطور هایی که همگانی شده اند و جز افسانه و دروغ بیش نیستند را ابتدا شکاند. اسطوره های مدرن بت های زمانه ما هستند و ما نیز همچنان چون گذشته گان به بت شکنی محتاج.
 
9252917_orig
اسطوره اول. سوسیالیسم یک ایدئولوژی ثابت به مثابه یک نقشه راه از قبل کشیده شده برای همه زمانها و مکانهاست.
 
این یک دروغ بیش نیست. آنچه امروز ما سوسیالیسم می نامیم مجموعه ارزشهایی است که با پذیرفتن یگانگی ماهیت همه انسانها به هویت مستقل اجتماع بشری احترام می گذارد. بنابراین به لحاظ هستی شناختی، این تصور که جامعه صرفا متشکل از افرادی است که رفاه و پیشرفت و آسایش فردی آنها به یکدیگر به لحاظ عملی و اخلاقی متکی نمی باشد رد می شود. رفاه من بدون رفاه تو و رفاه تو بدون رفاه من معنی ندارد. رفاه در یک جامعه نابرابر رفاه آن جامعه و افراد آن نیست. رفاه اقلیتی خود رای و خود خواه و خود محور است. با تکیه بر این جهان بینی است که جوامع آزادند تا با تکیه بر تجارب و فرهنگ تاریخی خود بهترین مسیر را برای تعالی همگانی خود فراهم کنند. فرد برای همه و همه برای فرد.
 
اسطوره دوم. سوسیالیسم در غرب مدرن در واکنش به سرمایه داری صنعتی پدید آمد.
 
این هم دروغی دیگر است. هرچند مکاتب و نگرشهای سوسیالیستی با این نام خود خوانده ابتدا در اروپای در حال صنعتی شدن پدید آمدند اما با کنار گذاشتن نام و توجه به مرام متوجه می شویم که ارمانهایی که سوسیالیست ها دنبال می کرده اند به اشکال و احوال مختلف در طول تاریخ در غرب و شرق دنبال می شده اند. از همان ابتدای تمدن بشری عدالت و انصاف و برابری و برادری و عشق به همنوع وعشق به سرنوشت جمعی و همبستگی و همکاری و حق داشتن نان و سرپناه و رشد و تعالی که باعث عقب افتادگی دیگران نشود توسط بی شمار جنبش های تاریخی و اجتماعی مطالبه شده اند. در قرآن هدف رستاخیز اجتماعی جنبش های توحیدی برقراری قسط و عدالت توصیف شده است و قرآن به محرومین جهان وعده تحقق ارمانهایشان را می دهد.
 
اسطوره سوم. سوسیالیسم حداکثر همان بود که در بلوک کمونیستی در قرن بیستم به ظهور رسید وبا فروپاشی این بلوک سقوط کرد.
 
چه دروغی بالاتر از این!؟ بسیاری از سوسیالیست ها در غرب زیر بار کمونیسم بلوک شرق نرفته در طول تاریخ آن این نظام را با نقدهایی به حق سنگین تر از نقد سرمایه داری به چالش کشیدند. بسیاری از سوسیالیست های غربی نظام لیبرال دموکراسی را موقتا پذیرفته و با تشکیل احزاب در بازی های انتخاباتی شرکت نمودند. برخی به قدرت رسیدند و نوعی سوسیال دموکراسی را در فرانسه و اسکاندیناوی ها و حتی در امریکای دهه های ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ به نمایش گذاشتند. بسیاری از حتی مارکسیست های و کمونیست های بلوک شرق بر علیه استبداد دولت سالاری که خود را سوسیالیستی می خواند مقاومت کردند به غرب مهاجرت نمودند و به مبارزه خود علیه دولت سالاری یا سرمایه داری دولتی در شرق و سرمایه داری بازاری در غرب همزمان ادامه دادند. سقوط بلوک شرق توسط خیلی از سوسیالیست ها به مثابه سقوط یک بدل کاذب و فرصتی جدید برای بازنگری و بازسازی ارمانهایشان خوش آمد گفته شد. چه چیز بهتر از آن که داعش سوسیالسیم سقوط کرد بلکه سوسیالیسم حقیقی فرصتی برای نفس کشیدن بیابد.
 
اسطوره چهارم. سوسیالیسم یک مکتب ضد مذهبی و سکولار است.
 
این هم دروغ دیگری است. بسیاری از جبنشهای عدالت طلبانه و حریت طلب در طول تاریخ از بطن مذاهب و ادیان بیرون آمده اند. بسیاری از انسانهای مذهبی بین ارزشهای الهی و ارزشهای سوسیالیستی نه تنها تناقض ندیدند بلکه تلاش برای تحقق یکی را لازمه تحقق دیگری دانستند. مبارزه برای عدالت مستلزم قربانی کردن خیلی چیزهاست. مستلزم آن است که به قول شریعتی خود را با دو تازیانه نداشتن و نخواستن رویین تن کنی. اما براستی یک جهان بینی این-دنیایی که به طور مضحکی همانند دشمن سرمایه دارش تماما ماتریالیستی است می تواند چنین انگیزه و ایمان و تعهدی را در انسان تعمین کند؟ بهتر است خود را نفریبیم. سوسیالیسم حقیقی نمی تواند برای زندگی بی معنایی و بی مقصودی را قبول کند. دیوانگی است اگر کسی تصور کند همه اش همین است و بخواهد برای نان دیگری خود را به آب و آتش بزند. عدالت یک اصل و ارزش صرفا تعریف شده از طریق قراداد های اجتماعی نیست. مذاهب توحیدی به بشریت آموخته اند که عدالت ریشه و اساس اش در خود هستی و معناداری آن است.
 
اسطوره پنجم. سوسیالیسم با دموکراسی بیگانه است.
 
این افسانه هم ریشه در سطحی نگری منتقدین دارد که تاریخ را از نگاه قدرتمندان می خوانند نه از نگاه مردم و مستضعفان. در نمونه روسیه مردم انقلابی بلافاصله دست به تشکیل سویِت ها یا شوراهای محلی برای در دست گرفتن سرنوشت خود و تحقق دموکراسی مستقیم زدند. اگر نبود لنین که با تکیه بر زور این شوراها منحل وبی اثر کند به احتمال زیاد چنین اسطوره ای هرگز پدید نمی آمد. همانطور که آزادی بدون عدالت فقط آزادی یک اقلیت مرفه پول دار است عدالت بدون آزادی تنها برابری در استبداد و خفقان است. هدف سوسیالیسم به مثابه یک چارچوب کلی تعالی فرد در زمینه تعالی اجتماع است. تصمیم سازی ها در یک نظام حقیقتا سوسیالیستی باید نه تنها دموکراتیک بلکه حتی عمیق تر از چند سال یک بار به پای صندوق های رای رفتن باشد. سوسیالیسم بدون مردم محوری نه یک بدیل سرمایه داری بلکه یک بدل کاذب است و قاطعانه باید رد شود. به همین دلیل است که اکثریت کسانی که خود آگاهانه یا ناخودآگانه به دنبال تحقق ارزشهای سوسیالیستی هستند دموکراسی را همزاد آن می دانند. سوسیالسیم های نوی قرن بیست و یکم همگی به دموکراسی ایمان صریح دارند.
 
درحالی که دموکراسی از جمله ذاتیات سوسیالسیم است که درقرن بیستم توسط لینینیسم و مائوئیسم و استالینیسم و … از جوامع سوسیالیستی دریغ شد اما برای سرمایه داری دموکراسی یک دکوراسیون برای خرید مشروعیت به ظاهر مردمی و بزک کردن این نظام از اساس فاسد است.
 
اسطوره ششم. سوسیالیسم منافی مالکیت خصوصی است.
 
سوسیالیسم دموکراتیک و اصیل صرفا بر مبنای مالکیت اشتراکی نیست. مالکیت خصوصی افراد (مانند مالکیت بر خانه و وسایل زندگی و مغازه و کارگاه و زمین کوچک کشاورزی و ….) تا حدی که این مالکیت بر سرنوشت اجتماعی و انسانی و زیست محیطی دیگران تاثیر سوء نگذارد پذیرفته است. مسئله اما اسکیل یا اندازه فعالیت و مالکیت اقتصادی است. هرچه این اندازه بزرگتر می شود تاثیراتش بر زندگی دیگران بیشتر و مستقیم تر. بنابراین اصل عدالت و دموکراسی ایجاب می کند که تمامی کسانی که به طور مستقیم تحت تاثیر یک مالکیت یا فعالیت هستند در مدیریت آن مشارکت نمایند.
 
در چنین جامعه ای اگر مالکیتی به قول اوباما بزرگ تر از آن است که بگذاریم سقوط کند باید بزرگ تر از آن باشد که توسط اندکی کنترل شود. باید یا به واحد های محلی کوچک قابل کنترل توسط اجتماعات محلی و خانوارها شکسته شود یا به مالکیت دولت دموکراتیک به نیابت مردم با مشارکت مردم در مدیریت آن تبدیل شود.
 
 
سوسیالیسم ما در قرن بیست و یکم حد اقل از شکستن این شش اسطوره دروغین شروع می شود.
 
خانمها و آقایان، به عصر سوسیالسیم بی بدل خوش آمدید!

سوسیالیسم بد است…. اما فقط برای من و تو!

سوسیالیسم برای من و تو بد است. برای طبقه کارگر و کارمند و مزدبگیر و زحمت کش ضرر دارد. مصادف با دیکتاتوری است. زیر پاگذارنده حقوق فردی است. بارگران بر دوش دولت است. تمرکز قدرت در دستان دولت-ملت است. تامین رفاه من و تو ما را به یک مشت مفت خور تبدیل می کند. ما ظرفیت داشتن رفاه را نداریم. رفاه راکدمان می کند. باید ریاضت بکشیم تا مولد شویم.

برای ما بی سرمایه ها اما سرمایه داری خوب است! ما زحمتکشان و درس خوانده ها که جز زور بازو و فکرو ذهن مان هیچ سرمایه دیگری نداریم و نخواهیم داشت، برای مان سرمایه داری خوب است.

سوبسیدها باید برداشته شوند. قیمت ها آزاد گردند. تا مبادا من و توی زحمتکش همان میزان مساعده از دولت ها بگیریم که یک سرمایه دار. نانی که یارانه دولتی می گیرد تا قابل خرید توسط من و تو شود یک نان سوسیالیستی است. چرا باید یک سرمایه دار همین نان را باهمین قیمت بخرد. باید یارانه را برداشت تا همه ماها آری همه ما ها نان را به قمیتی که یک سرمایه دار می تواند بخرد و نوش جان کند بخریم و کوفت وجودمان کنیم. باید حتی از حداقل مزد هم محروم باشیم. تعیین حد اقل مزد یا تعیین آن بالا تر از خط فقر یک بیماری سوسیالیستی است. باعث رکود اقتصادی می شود. این یعنی مداخله دولت در اقتصاد. این یعنی دست و پای سرمایه دار را بستن. این یعنی تولید را تخریب کردن! به اضافه اینکه افزایش حقوق من و تو باعث رشد نقدینگی می شود و این یعنی تورم. اصلا من و تو باید به همان کمتر از حداقل مزد قانع باشیم تامبادا تورم افزایش حقوقمان را در خود ببلعد که تنها عامل اصلی تورم مزد و مواجب من و توست!

اما سرمایه دار موتور حرکت اقتصاد است. نوش جانش بخورد و ببرد. یکروزی وقتی که خیلی خیلی سیر شد هرچه خورده از بالا برای من و تو بالا می آورد و می ریزد پایین روی سرمان که برداریم. به این می گویند اصل اقتصادی تریکل دَون (ریزش به پایین). هنوز بعد از چهار دهه وعده و وعید و ریاضت و نابرابری، محقق نشده که نشده باشد. بالاخره یکروزی می شود. تریکل دون مهدی موعود عصر ماست. انتظارش راباید صبورانه کشید. عوضش سرمایه دار که کار تولید می کند . 200 میلیون شغل از 3400 میلون شغل در سرتاسر جهان را ابرشرکت های چند ملیتی آفریده اند – 5%- وبیشترش هم در کشورهای فقیر با روزی یکی دو دلار که بهتر از مردن کنار خیابان است. بله. سرمایه دار سرمایه می گذارد و من و توی چلاقِ علیلِ ذلیلِ کند ذهنِ سفیه، که نبوغ اقتصادی یک پولدار نخبه را نداریم (که اگر می داشتیم نمی رفتیم دنبال یادگیری لاتائلات یک من دوغاز دانشگاهی کله بترکان یا فنون و حِرَف تولید)، افلیج تراز آنیم که دوشادوش هم در تعاون با یک دیگر کارآفرینی کنیم و راه همکاری بالنده را به جای رقابت مخرب یاد بگیریم (که اصلا همکاری ضد طبیعت انسانی ذاتا طماع است!) و بی شعورتر از آنیم که تملک اشتراکی ابزار و منابع تولید را بتوانیم دوام آوریم. ابله تر از آنیم که بتوانیم مدیریتی برمبنای تصمیم سازی های دموکراتیک داشته باشیم.

آری از این رو ما همیشه محتاج این نخبگان اقتصادی عزیز، این کارآفرینان و سرمایه گذاران مهربان خواهیم بود. اگر دیروز زندگی بدون شاه و سلطان و قیصر و کسری و موبد و ملا که همگی سایه های خدا روی زمین بودند ناممکن بود، امروز اما زندگی بدون سرمایه دار و سرمایه سالار و سرمایه گذار ناممکن است. سرمایه داری را حذف کنیم چارچوب حیات بشری روی سرمان خراب می شود. آسمان به زمین می آید. به بلای مردم شوروی کمونیستی سابق و کره شمالی فعلی دچار می شویم.

از اینروست که دولت ها به جای تضمین شغل و رفاه برای من و توی ولنگار، باید به تامین رفاه و امنیت این نخبگان و اسطوره های اقتصادی جهان مدرن کمک رسانند.
مبادا مقررات دست و پاگیر اجتماعی و زیست محیطی برای حفظ و حراست از حقوق کارگری و انسانی و شهروندی و محافظت از طبیعت ما وضع کنند که خدای نکرده خاطر سرمایه داران مکدر شده و جلای وطن کرده به چین و ماچین روند و آنجا کارآفرینی کنند. مبادا مالیاتی قابل توجه از ایشان بگیرند. بهترین سوبسید و یارانه را در قالب حذف و کاهش مالیات باید به ایشان داد. باید مقدر نمود که بتوانند در بهشت های مالیاتی پولهایشان را ذخیره کنند تا مبادا گوشه اسکناسهایشان تا شود. باید بتوانند تا هرکجا که می شود منابع ما را از زیر زمین خارج کنند و بسوزانند و بفروشند که بسوزانند و اگر بلای زیست محیطی و گرمایش زمینی هم حاصل شد ما مسئول رفع آنها هستیم نه آنها که عامل این بلایا بوده اند.

اگر خدای نکرده از قضای روزگار (زبانمان لال نه به خاطر رفتارهای اقتصادی ریسکی مهار دررفته در خلا مقرراتی) کارشان به ورشکستگی کشید، دولت ضد سوسیالیستی ما باید اما به مدد ایشان آمده با ریختن تریلیون ها دولارپول بی زبان طبقات زحمتکش مالیات دهنده و وامدار کردن آنها و چند نسل بعدشان، این نخبگان اقتصادی و شرکتهایشان که به قول حضرت اوباما حالا «بزرگ تر از آنند که شکست بخورند» را نجات دهند .

آری آری راست می گویی که «این که شد همان سوسیالیسم». باشد! اما این یک سوسیالیسم محدود است برای یک درصد بالایی. برای اکثریت سرمایه «ندار» خوب نیست اما برای اقلیت سرمایه دار خوب است. عامل رشد اقتصادی است حتی در وسط بحران مالی. خوب اینجوری است دیگر. چه دوست داشته باشی چه نداشته باشی، چه این تناقض را بفهمی چه نفهمی . یک جوری همین جوری هاست!

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

آیا سوسیالیسم در حال بازگشت است؟

برنی سندرز می گوید که سوسیالیست است. اما منظور اصلی وی در واقع (براساس نوع سیاستگذاری هایش) همان بازگشت به سوسیال دموکراسی دوران بعد از رکود اقتصادی بزرگ (دوران روزولت تا پایان کارتر) است.

امریکا برای تقریبا چهار دهه از اواسط دهه سی تا اواسط یا اواخر دهه هفتاد نوعی نظام اقتصادی سوسیال دموکراسی را تجربه کرد. از آن به بعد با ظهور ریگان و بازگشت به بازار آزاد سالاری، سوسیال دموکراسی امریکایی رو به افول نمود و به همراه آن قدرت اقتصادی امریکا .

روزولت در دهه سی این نظام سوسیال دموکراتیک را با ملی کردن بانکها و کاهش قدرت سرمایه سالاران و بالابردن مالیات برای سرمایه داران تا حد 90 درصد (آری 90 درصد) و ایجاد دولت رفاه و سرمایه گذاری های ملی در زیرساختارها (توسعه شهری و انرژی و …) و مقررات مالی برای جلوگیری از فعالیت های اقتصادی ریسکی و …. آغاز نمود. درست در همین دوران است که امریکا بیشترین میزان رشد اقتصادی را تجربه نمود . تا آنجا که توانست وامها و کمک های کلان برای باز سازی اروپای بعد از جنگ به اروپاییان بدهد.

رشدی که هنوز که هنوز است بعد از سه دهه آزادسازی اقتصادی هرگز تجدید نشده بلکه بعد از 2007 با بحران یا بی ثباتی مالی هم دچار گشته است. صحبت ما اینجا ابر قدرتی اقتصادی امریکا نیست بلکه ثبات و رشد اقتصادی درونی آن است. به لحاظ ابر قدرتی اقتصادی امریکا علی رغم تحمیل ایدئولوژی آزادسازی اقتصادی (اجماع واشنگنتن) به سایر جهانیان برای تسهیل حفظ ابرقدرتی اقتصادی اش 50 درصد کنترل اش بر بازارها را از دست داده است. بعد از جنگ جهانی از حدود 50 درصد بازار جهان به اکنون 25 درصد. پذیرش این امر برای خیلی ها که توان درک چرایی آن را ندارند سخت است و از این رو احساس سرخوردگی به نفرت تبدیل شده و به جای یافتن ریشه های درونی (همانند محافظه کاران ما در ایران) به متهم کردن غریبه ها (روس ها و چینی ها و مسلمانان ها و مکزیکی ها … ) و رییس جمهور سیاه پوستشان که یک شوک برایشان بود روی آورده اند.

تا همین حالایش دموکراسی در امریکا در حد یک پولیتوکراسی (ولایت مطلقه سرمایه یا پول) کاهش یافته. برای مردم امریکا و دموکراسی در حال جان کندنشان ظهور و به قدرت رسیدن ترامپ یک تیر خلاص به نظام سیاسی و اقتصادی شان است.

اما از نظر ما سوسیال دموکراسی نباید به عنوان یک هدف بلکه باید به عنوان یک مرحله و ابزار گذار به یک نظام حقیقتا سوسیالیستی دموکراتیک محسوب شود. نظامی که از زمین تا اسمان با سوسیالیسم ضد دموکراتیک و دولت سالار قرن بیستم تفاوت دارد.

انقلاب جهانی علیه سرمایه داری در حال حاضر ناممکن است. از اینرو واقع بینانه تر آن است ابتدا نظام سرمایه داری تعدیل یابد. اما خطر اینجاست که اصلاح نظام سرمایه داری به عنوان هدف تلقی شده و جنبش های اجتماعی بدان بسنده کنند. چنین نظامی بعد از مدتی با نگاه داشتن قدرتمندان در موضع قدرت (هرچند محدود شده) همواره با خطر اشغال شدن مجدد توسط آنها روبروست. از این رو، حرکت باید به شکل تکاملی به سمت جای گزینی این نظام با یک نظام اقتصادی کاملا دموکراتیک باشد.

با وجود اینکه برنی سندرز خود را سوسیالیست می داند اما مردم خصوصا جوانان امریکا دیگر هیچ مشکلی با این کلمه ندارد. این درحالی است که اگر کسی حتی تا یک یکی دو دهه پیش نام سوسیالیسم را بکار می برد باید برای همیشه با سیاست خداحافظی می کرد.

این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

گریز از مرکز و آینده رهبری: آیا حسن روحانی رهبر آینده ایران است؟

در سالهای اخیر نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای غربی از جمله انگستان و آمریکا تنش ها بین دو نیروی عمده سیاسی راستِ مرکزی و چپِ مرکزی تشدید شده اند. نظام های سیاسی پلوتوکراسی با نمای دموکراسی که متکی بر انتخابات هستند، به طور تقریبا مشابهی بر ایجاد مدار بسته بین جناح سیاسی مایل به راست (معمولا معروف به محافظه کار) و جناح مایل به چپ (معمولا با نگاه لیبرال) بوده اند. هر بار میزان نارضایتی از نظام زیادت می گرفته است یکی از دو سمت معادله، جای خود را طی روند انتخاباتی به سمت دیگر می داده است و در نتیجه در توده احساس تغییر و امیدِ به بهبود ایجاد شده، نارضایی و احتمال نافرمانی فروکش می نموده است. وقتی که توده از راست مرکزی ناراضی است با مشارکت بالاتردر انتخابات، چپ مرکزی (دورن حاکمیتی) را به قدرت اجرایی-مقننه رسانده و وقتی از چپ ناراضی شده با کاهش مشارکت زمینه بازگشت راست مرکزی به قدرت را فراهم کرده است.

12472645_1349193825106092_2760604981446269911_n

به خواندن ادامه دهید