“راه بدیل” ده ساله شد!

تازه یادم افتاد که با پایان سال 2011 وبلاگ راه بدیل (با نام قبلی راه توحید را ه آزادی) پس از سه بار جا عوض کردن وفیلتر شدن و یک بار هک شدن ده ساله شده است. ده سال وبلاگ نویسی و مقاله نویسی در اینترنت. مخاطبان چندان زیادی نیافتم (تعداد انگشت شماری که همان آشنا شدگان قدیمی بودند). مگر آنمقدار که در وبسایت های دیگر  منتشر شد.

راه بدیل چه کارنامه ای از خود باقی گذاشته نمی دانم. باید از خوانندگانی که گاهی از طریق فیس بوک می آمدند و گاهی از سر تصادف گزارشان بدین جا می رسید پرسید. به هر حال برخی از ایشان  از سر کرم و بزرگواری عنایت و لطف می داشتند و چند خطی در تکمیل و نقد می نگاشتند. مطمئن نیستم که فایده ای برای جامعه فارسی زبان داشته ام اما مطمئنم که به غیر از ضرر های زمانی و شغلی و خانوادگی که برایم داشته است محلی بوده برای نوشتن فکرهایی که اگر نمی نگاشتمشان به باد فنای فراموشی سپرده می شوند. نوشته ها را که نگاه می کنم خاطره انگیزند. با برخی از آنها به قدری فاصله یافته ام که فکر می کنم اگر بخواهم دوباره بنویسمشان جور دیگری خواهند بود. یک سال و نیم پیش هم وبلاگ الهیات رهایی بخش را راه انداختم تا کارهای قرآنی ام را جایی جدا قرار دهم. به هر حال آن وبلاگ هم مانند این یکی چندان موفق نبود. به قول آشپز یک رستوران ما خودمان می پزیم و خودمان با چند تا مشتری قدیمی می خوریم. از جمله کارهای مانندگاری که برایشان زحمت کشیدم (ماندگار حداقل در ذهن خودم) یکی مقاله بحران جهانی شدن و افسون زدگی نولیبرالسم وطنی بود و دیگر مقاله های راه نجات 1 و 2 (که شاهکارشان را باید ارائه مدلی نو برای دموکراسی شورایی دانست – کاری که بزرگترین کوتاهی ملی مذهبی های ایران است) و مقاله آغاز یک سراشیبی (که تحلیلی تاریخی اقتصادی سیاسی از شرایط ایران ارائه می دهد و مدعی می شود که رژیم ایران در بازه زمانی 2011 تا 2013 با بزرگترین بحران تاریخی خود روبرو می شود) و مجموعه نوشته های حول خشونت علیه زنان در قران (که معمای کلمه ضرب در قرآن را حل کردند). از این کارهای آخری به خصوص گفتگوی انجام شده با بنی صدر که در سه قسمت منتشر شد بسیار راضی هستم. معمای بزرگی را در ذهنم حل کرد. تلاش برای حل این معما به درک بهتری از روش شناخت قرآن در ذهن من انجامید و فکر می کنم باقیات الصالحاتی شد و حجت را بر اهل انصاف و عقل تمام کرد. نمونه ای شد برای فهم سایر معماهای قرآنی که بحث برانگیز شده اند. این بهترین ها را به تاریخ تقدیم می کنم چون کمتر مخاطبی را می شناسم که حتی پس از خواندن و  پسند کردن نوشته ها به خود زحمت انتشار آنها را در بین دوستانشان داده باشند هر چند روزانه دهها جوک و دروی وری های مزخرف مضحک را از طریق “شبکه های (تازه مقدس شده) اجتماعی” رد و بدل می کنند و زمان زیادی را برای حرافی های اینترنتی بی اثر صرف می نمایند.

فکر می کنم که دیگر ده سال وبلاگ نویسی کافی باشد. می توان ده سال دیگر را نیز این گونه گذارند در حالیکه همین وقت های متعدد گذاشته شده برای هر نوشته را می توان جمع کرد و برای کار سترگ تری کنار گذاشت. شاید الهیات رهایی بخش را لنگ لنگان ادامه دهم چون هنوز زهنم درگیر معماهای بسیاری پیرامون قرآن این عجیب ترین و شگرف ترین کتاب جهان است. حملات اخیر به ملا صدرا (مانند حمله هایی که به قرآن شد) مجددا ملا در صدر علاقه مندی های فکری من گذاشت.نسبت  صدر المتالهین به ابن سینا نسبت انشتین است به نیوتن و نسبت هگل است به افلاطون. وی اساس فهم ما از خدا و هستی و وجود را دگرگون کرد. آنها که او را خوانده اند می دانند که نه هگل نه اسپینوزا هیچ حرف تازه ای نزده اند و آنها که امروز در محل تلاقی دو اقیانوس علم و دین قدم می زنندو در پی پاسخ دادن به پیچیده ترین سوالات اساسی حیات و ما بعد حیات بشری هستند نمی توانند بی نیاز از ملای ما باشند. تنها گناه ملا این بود که در بد زمانه و زمینه ای می زیست. اگر وی در اروپا ظهور کرده بود امروز در صدر همه فلاسفه می نشست و نقاط ضعف و قوتش به خوبی شناخته شده بود (نه آنکه هربی اصل و نسبی از ره برسد و بر چهره او خدو افکند و متهمش به مبتذل ترین افکار نماید!). اما وی زمانی زیست که تازه پایان تمدن اسلامی شروع شده بود و آغاز تمدن غربی. وی درسر زمینی زیست که بنا بود به کانون شرک و فساد فکری عظیمی تبدیل شود و مردمانش (به جز قلیلی) از جمله بی نجیب ترین نخبه کشان جهان باشند. مردمی که  مرده پرستی شان و زنده به گور فراموشی کردن دانشمندانشان  حتی به عصر تجدد هم گسترش یافته است. سرزمینی که  در باغ پربار اندیشه اش ابن سینا و بیرونی و ملا صدرا و میرداماد می پروراند اکنون به مخروبه ای تبدیل شده است که جز علف هرز ه ها و خار های بیابانی در آن نمی رویند و ساکنینش که جز به شیرین ترین مائده های آسمانی راضی نمی شدند از هرزه محصولات روزانه این فیلسوف نمایان پر تناقض تناول می کنند و چه به به و چه چه هایی که عمدتا ناشی از خنک شدن عقده ای سرکوب شده شخصی شان است تا از سر تامل و تحقیق و تفحص!

به هر حال همه آثار در اینجا باقی خواهند ماند. گواهانی خواهند بود بر تلاشهای شخصی فردی که هنر چندانی نداشت جز آهسته آهسته فکر کرد. فردی که پای بدین صحرای بی آب و آبادی گذاشت تا بلکه شاید بتواند نهالی بکارد و با قطره های اشک وجودش آبش دهد. اما حیف که بدانجا رسید که روزی معلمش بدان رسیده بود که:

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره ؟ این راه ناپیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر ، زین ره چه می جوید ؟

از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

به باران سحرگاهیی خدایش دست و رو شسته است.

به شهری کز همان لحظه ی ازل

بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است.

به شهری کش پلید افسانه گیتی

سر انگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است.

کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد !

به شهری بر کناره ی پاک هستی ،

به شهری کش به باران سحرگاهی

خدایش دست و شسته است.

به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه ی هستی

در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان

کسی را آشنایی نیست.

بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !

کز این جا ره به جایی نیست.

نمی بینی که آن جا

کنار تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی ره نوردی بی نوا مرده است؟

و در چشمان پاکش ، در نگاه گنگ و حیرانش ،

هزازان غنچه امید پژمرده است؟

نمی بینی که از حسرت (( کمد صید بهرامیش افکنده است ))

و با دستی که در دست اجل بوده است ،

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هر که این ره را رود ، کنده است:

که : « من پیمودم این صحرا ، نه بهرام است و نه گورش »

کجا ای ره نورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد !

در این صحرا به جز مرگ و به جز حِرمان ،

کسی را آشنایی نیست.

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

بیا برگرد آخر ، ای غریب راه !

کز این جا ره به جایی نیست

دکتر علی شریعتی

 

حلیم داغ آمریکایی و قبیله گرایی ایرانی!

خانم کلینتون چند هفته پیش در گرماگرم باز مطرح شدن طرح اتمی ایران و اوج گرفتن نگرانی های غرب یا حرف ناپخته ای زد یا بسیار حساب شده گفته ای را عنوان کرد که هر چند فرضیه گونه ای بیش نبود در میان اصحاب پرفضل و به اصطلاح فعال ایرانی به شدت جدی گرفته شد. جدی یا شوخی، عینی یا فرضی کم تر کسی به تحلیل چرایی داغ شدن بحث جنگ از جانب غرب پرداخت و تقریبا همه گروهها فرصت را برای عرض اندام غنیمت شمرده و از حول حلیم درون دیگ شیرجه زدند.

البته با اندکی تامل متوجه خواهیم شد که فرصت خوبی بود تا توان علمی و تحلیلی و سیاسی و از همه مهم تر اخلاقی این حضرات معترض مثلا فعال و سیاست نمدار و سیاست باز مدعی رهبری جنبشهای به اصطلاح طرفدار عدم خشونت در مخالفت با رژیم  در داخل و خارج را خوب فهم کنیم.

مدتی است که بحث ایران با اعمال تحریم ها که در واقع  همان هدف جار و جنجالهای قبلی بودند به کنار گذاشته شده و سوریه مجددا خبر ساز گردیده.  تقریبا جبهه نسبتا منسجمی از مخالفان اسد خارج از کشور سوریه و خصوصا در ایالات متحده آمریکا  تشکیل شده است (جبهه ای متشکل از افرادی مشابه با همان واشنگتن نشین های سبز سازگارایی ما) با این تفاوت که جبهه خود را حسابی آماده تحولات بعدی کرده است. جبهه مذکور و شورای وابسته مذکور که تاکنون عدم خشونت گرا بود و مانند اصحاب اصلاح طلب ما در این مورد جزوه و کتابها می نوشت، از ناتو خواسته اند که حالا که دیگر اسد مردم کشی می کند خشونت مجاز است و باید منطقه پرواز ممنوعه بر سر سوریه تشکیل دهند و تحریم ها را بسیار شدید ترنمایند.

منطقه پرواز ممنوع یعنی جنگ و حمله هوایی.. این در حالی است که آمریکا هنوز جواب مثبت که نداده حتی بروی مبارک هم نمی آورد. سوریه بسیار کوچک تر از ایران است و وضعیت آن بسیار وخیم تر به لحاظ جنگ داخلی.  با این حال آمریکا این پا آن پا می کند به این راحتی توان درگیری بیشتر در جنگ دیگری را ندارد مگر به شکل حساب شده به همراهی ناتو از طریق هوا و برای این حسابی جبهه نظامی یا شبه نظامی در داخل سوریه باید تقویت شده  باشد و شرایط برای بمباران نیروهای ارتش رسمی سوریه به نفع طغیان گرهای سوری فراهم گردد. احتمال زیاد اسرائیل هم ، هم و غم خود را بر سر این امر گذاشته و فرصت برای فکر کردن در مورد ایران ندارند هرچند یک سره کردن کار سوریه یعنی تضعیف هر چه بیشتر ایران و ایران هم ممکن است با این شرایط جدید به برخی خواسته های اساسی غرب تن دهد.سوریه دیر یا زود شاهد تحولات اساسی خواهد بود و این تحولات در مرز لبنان و اسراِئیل نمی تواند بدون نفوذ صهیونیست ها و آمریکا به شکل مردمی و خودجوش رها شود. تجربه مصر و تونس هنوز مثل استخوان توی گلوی  گیر کرده است. بنابر این جنگ بین ایران و آمریکا-اسرايیل در شرایط حاضر در کشور سوریه و بر سر آینده نظام آن صورت می گیرد.

خانم کلینتون مدعی شد که اگر ایرانی ها خواسته بودند آمریکا مداخله می نمود اما ایرانی ها خودشان نخواستند. سوریه می خواهد. مردم لیبی تا ماهها میخواستند اما خبری از مداخله نبود. بنابراین دشوار نخواهد بود فهم اینکه خانم کلینتون بلوف زده است یا این صحبت وی در راستای تحت فشار قراردادن روسیه و چین برای تصویب تحریم های بیشتر بوده است.

اما واکنش ایرانیان فعال داخل و خارج نشان داد که چرا رژیم ایران تا کنون این بحران ها را پشت سر گذاشته همیشه عاقبت به خیر مجددا سر برداشته است . علت در واقع همان بحران در مشروعیت مخالفین نظام است و شیوه قبیله گرایی سیاسی که از همان سالهای اول انقلاب در پیش گرفته بودند. بیانیه بعد از بیانیه علیه جنگ اما در واقع علیه یکدیگر و متهم نمودن یکدیگر به اینکه در درخواست عدم جنگشان صداقت لازم را ندارند. هیج کدام از این بیانیه ها هیچ تحلیل قابل توجهی از شرایط و چرایی این تهدیدات را ارائه نداده بر طبل توخالی ایدئولوژی های گروهی خود می نوازند و هنوز هم که هنوز است به جمع آوری امضا و پاسخ گویی به بیانیه های یکدیگر مشغول.

به نظر می رسد که بیشتر مردم ایران هم این وسط  سرگرم کار و زندگی خودشان بوده  و تره ای هم برای این جار و جنجالهای ماهواره ای بین نخبگان پرطمطراق خورد نمی کند و خسته از این همه قال و قیل ها و قبیله  گرایی های درون حکومتی و برون حاکمیتی چون آتش زیر خاکستری نگران شرایط عینی و معیشتی خود بوده در آینده ای نه چندان دور با گشاده تر شدن شکافها، زمینه برای رقم خوردن صفحه ای جدید در تاریخ این فراهم می شود

The Continuation of Ignorance by other Means!

By Ahmad Alehossein

The following video clip presents the story of an Iranian Muslim woman who decides to remove her Hijab after leaving her country. She explains that she experienced huge difficulty convincing herself to stop wearing Hijab after 25 years (she had been a political figure in the regime especially during the reformist government of Mr Khatami and was married to a member of revolutionary guard). She now describes Hijab as a symbol of oppression. She acknowledges that women’s oppression may happen among non-Muslims and even non-religious people but she believes religion/Islam always exacerbates the oppression by justifying it in the name of God. She therefore see herself liberated by giving up her Hijab. A documentary is made about her which must have been seen across social networking websites by many

http://www.facebook.com/photo.php?v=10150461174982788

I am so sorry to see how confused are some of my fellow Iranians, especially the youth and the women, in relation to their identities, their history, their religion, and their culture. It must have been a very difficult decision for her and many like her to change their social conducts. I cannot, however, fully condemn the mainstream religious system for such confusions, though I see it as the source of many of our problems today. This is because, despite claiming monopoly over the interpretation of Islamic ideas, many young women after the revolution were easily able to differentiate between the original Islamic values and the traditional ones developed throughout a long history of patriarchal despotism. Many of them even lost their lives for breaking the religious hegemony of clerical institutions.

We, especially the educated middle class Iranians, have had many chances (before and after the revolution) to explore the truth about the teachings of our religion. I know many who did not take Hijab as a truly Islamic issue but rather a liberating response to the demolition of their identity by a corrupt, culturally assimilating secular system before the revolution. I know many women who just saw Hijab as a symbol of resistance rather than something rooted in original Islamic thoughts.

Most of us however, right after the revolution decided to use the simplest ways for shaping our identities. We compromised with the so-called Islamic regime and did not bother ourselves to ask if this was really an Islamic code of behavior or not. Or perhaps it was not in our interest to do so!

Many people like this lady in the clip were critical of thinkers like Ali Shariati for his view about Hijab. Many of them condemned many of their own fellow reformist Muslims for being mistaken about their Islam. They acted exactly the same as the hardliners today. They were the hardliner of their own time who directly or indirectly participated in establishing theocracy in the name of Islam and shattering the hopes of millions who were just seeing Islam as liberating civil societal force. Now with the demise in the legitimacy of the Iranian theocracy, after being excluded from the power circles, they have come with the idea that it was Islam as the source of their problems.

However, when I see such people I feel that people like me are still being censored by these self liberating heroines in their discourses!! These people would never tell you that they met many Iranian Muslims who did not follow their hard-line and paid the price for this. Why they keep neglecting us? I believe I have an explanation for this. By doing this they attempt to neglect their own past. This way, they ignore their irresponsibility in discovering truth about their religion; they try to justify their intentional contribution in the oppression of alternative expressions in Islam. That is why they still keep their black and while picture of reality. In the picture they portray today for the world there is no place for those who resisted the religious authorities. It was all darkness at the beginning; everyone was living in the same dark age, and then all of sudden with their exposure to the truth of human rights and modernity discourses they found the light. They figured out how to liberate themselves, and they did!

But  the complete picture of reality is something completely different. Since the simplistic actions we take to deal with a complex reality only to secure our own interest usually go wrong, many of us will finally face with crisis in our identity. Our responses to this failure then once again becomes another simplistic and reactionary one; i.e. accusing religion in a very ESSENTIALIST way for all of our own wrong doings! Mistakes which were not taken by many of our classmates who just simply became disappeared right in front of our eyes and we tended to ignore them, to pretend as if we did not know them; to pretend as if they were non-Muslims. And even today we do not talk of them. Oops, sorry! yes, we do talk! Especially to show how passionate we are about women’s rights and how sensitive we are to the root causes of political oppressions, we speak out about crimes like the 1980s massacres of political prisoners in Iran but in a way as if the victims were all secular atheists!!! In my most trustful interpretation, I would just like to call this the “continuation of ignorance by other means”.

چگونه گنجی، شریعتی نمی شود؟

‎احمد آل حسین

 آقای گنجی مجددا در مورد شریعتی دست به تحلیل زده است (“چگونه شریعتی، شریعتی نمی شد؟”). شاید مقاله بار دیگر دوستان طرفدار دکتر را برآشفته کند. اما همانطور که خود نیز در ابتدا گفته چیز جدیدی در مورد دکتر نگفته – بحث مدرک دکتر را بسیاری می دانستند و می دانند و خانواده اش هم توضیحات چگونگی و چرایی اش را هم داده بودند. بر این توضیحات اضافه می کنم که در دهه های پنجاه و شصت میلادی رشته جامعه شناسی در همه جا به عنوان یک رشته مستقل یا تاسیس نشده بود یا اگر در برخی دانشگاههای عمده شده بود جا نیافته بود. در میان فرهنگ روز مره ای هر کس در سطح دانشگاهی از جامعه صحبت می کرد جامعه شناس قلمداد می شد.

گورویچ را جامعه شناسان جوان امروزی ممکن است نشناسند اما هرکس در دهه هفتاد و هشتاد میشل فوکو و سارتر را میشناخت گوریچ را هم می شناخت. دوستان مقیم خارج می توانند از اعضای قدیمی تر دانشکده های علوم اجتماعی و تاریخی اروپا بپرسند. در مورد اقبال نیز با استقلال پاکستان و سپس تشکیل دولت پاکستان نامش در غرب بر سر زبانها بود. هنوز هم در دانشگاه محل تحصیلش در آلمان اتاق کارش را با سر در نام وی مزین کرده اند تا آنجا که اطلاع دارم.

گنجی در آخر متنش هر چه را بافته بود رشته کرده است. وی اعتراف می کند دانش جامعه شناختی شریعتی مستقل از داشتن مدرک در این زمینه است. در کتب داخل و خارج اگر بگردید برای یافتن جامعه شناس ایرانی اولین و متداول ترین نام علی شریعتی است چون وی تنها کسی است که به طور مستقل و به شکل بسیار گسترده و معطوف به متن خاص فرهنگی ایران نظریه ها در مورد جامعه ایران تولید کرد. هنوز در عرصه جامعه شناسی ایران، بعد از دهه ها تدریس چنین کسی را مادر نزایده است. حالا مدرکش رسما نام جامعه شناسی حمل می کرد یا نه مسئله ای است در مقیاس یک شمع در برابر یک خورشید. در مورد نبوغ شریعتی و گستره اطلاعاتش  هر آنچه  ادعا شده را باید در شرایط خاص ادعا بررسی کرد . بسیار جملات فروتنانه نیز از شریعتی هست جایی هم خود می گوید که مردم فکر می کنند وی جامعه شناس است و می خواهند جامعه شناسی بخوانند. وی تا انجا که خاطرم هست رشته اصلی خود را جامعه شناسی معرفی نمی کند و جامعه شناسی خواندن را به درستی به علت نفوذ نظریات غربی راه مطمئنی برای جامعه شناس واقعی شدن نمی داند.

وی مطالب بسیار زیادی را در مورد همه نامها و مکاتبی که عنوان کرده از خود باقی گذاشته. ضمن اینکه فرصت برای تدقیق نداشت و این را خود پذیرفته و به عهده ماست که بدین کار بپردازیم – کمتر کسی می تواند شک کند. از شریعتی بیش از 16000 صفحه کتاب مجموعه آثار باقی مانده که عمدتا در ده سال آخر عمر وی نوشته یا تولید شده اند. اگر بخواهیم حساب کنیم محصول کار وی به طور متوسط نزدیک چهار و نیم صفحه در روز بوده است. به نظر من کسی که بخواهد فقط شرو ور سر هم کند و نیاز به تحقیق نداشته باشد سه برابر این عمر می خواهد. حتی در این صورت نیز قادر به تولید چنین حجمی به راحتی نیستید. حال تصور کنید همواره در حال گریز و زندان و هزاران فعالیت دیگر باشید.

در مورد اسناد ساواک جعلی بودن برخی از آنان به شکل وسیعی در ایران اوایل دهه هفتاد زمانیکه آقای روحانی این اسناد را رو کرده بود در فضای حفقان آن روز بررسی شده بود. از این نامه های جعلی بعد از انقلاب زیاد منتشر شد. نامه مطهری در مورد شریعتی (احتمالا جعلی)، اسناد سیاهکل و نامه های سازمانهای چپ در میان اسناد ساواک، نامه های موجود در لانه جاسوسی که تا بیش از ده سال کشف و بازسازی می شدند و نشان می دادند از بنی صدر تا منتظری همگی عاملین غرب بوده اند، حتی دست خط خود آقای خمینی، نامه خمینی در مورد نهضت آزادی، نامه چارلی چاپلین به دخترش که کم مانده به او بگوید مسلمان بشو!

زنده کردن این بحث نیز بیش ازآنچه عاید اقای روحانی کرد عاید آقای گنجی نمی کند! جز اینکه نام شریعتی را برای یک دهه دیگر بر سر زبانها می اندازد چنان که در دهه هفتاد اینگونه شد. خود گنجی در نهایت کار مدعی می شود که قصد فریب ساواک وجود نداشته اما هردو ساواک و شریعتی برای مدتی از هم زیرکانه استفاده می کرده اند. مقایسه شریعتی با نمونه های دیگر را نیز خود آقای گنجی خنثی کرده وقتی می گوید که ساواک تنها در شریعتی استعداد های استثنایی یافته بود که تصمیم به استفاده کردن از او از طریق تحملش را گرفته بود وگر نه کار هر بز نیست خرمن کوفتن…

و اما از همه مهم تر اینکه خود گنجی این نکته نغز خویش را فراموش می کند و گریز را به کربلا می زند تا خود را نیز از اتهامات همکاری با رژیم ایران تبرئه نماید. غافل از اینکه خال مهرویان کجا و فلفل هندی کجا …. همکاری ایشان با رژیم و احتمالات بیان شده در عموم محافل در مورد همکاری پنهان فعلی وی با برخی منابع مشکوک داخلی و خارجی از نوع شریعتی نیست و از این طریق در نزد هر صاحب عقلی قابل تبرئه نمی  باشد.  چون عین بلاهت باید باشد اگر کسی فرض کند گنجی می تواند نقش شریعتی را بازی کند.بنا براین اول اینکه با این مقایسه ها در ذهن هیچ کس گنجی شریعتی نمی شود که رابطه اش با نظام آخوندی از نوع رابطه استفاده زیرکانه متقابل تلقی گردد. بنابراین بدون نیاز به برملا کردن روابط گنجی و نظام، فقدان زکاوت و خلوص و ایمان و بینش در آقای گنجی بهترین شرایط را پدید آورده  و می آورد تا آقای گنجی هرگز شریعتی بعد از انقلاب نشود و حتی گنجی گنجی هم نخواهد شد. هرچند به وی جایزه نیم میلیون دلاری اقتصاد دان فاسدی چون میلتون فریدمن را بدهندو آقای حمید دباشی مدعی چپ بودن و استاد برکلی هم وی را بعنوان “مترجم” در مراسم ذلت بار مذکور مشایعت نمایند

به نظر می رسد کفگیر گنجی چنان به ته دیگ خورده و ترس از فراموش شدن وی را به زنده کردن بحثهای داغ چند دهه پیش که توسط ایادی رژیم – مانند حمید روحانی که گنجی ظاهرا با آنها رابطه خصمانه دارد – جهت تخریب شریعتی مطرح شده بودند وادار نموده است. مجددا به همه دوستان شریعتی دوست خاطر نشان می کنم که بهترین روش مقابله با ایشان روش عدم برخود مستقیم چه مودبانه و چه غیر مودبانه و در عوض تولید بیشتر افکار متاثر از شریعتی و به پیش راندن پروژه شریعتی است بجای اتخاذ مواضع تدافعی. شریعتی را باید شناخت و شناساند و نقد منصفانه کرد و ادامه داد. این ما هستیم که باید تولید فکرهای نو کنیم و این حضرات را به تدافع و انفعال بیاندازیم نه بر عکس. اگر این چنین نیست متاسفانه علت کم کاری ماست و بی اعتقادی عملی به درستی راهمان نه پرمحتوایی ایشان. دوستان همانطور که در ابتدای کار این گروه عنوان شد نوشتن مقاله در مورد شریعتی یا در هر موضوع و مشکل و معضلی در چارچوب فکری شریعتی و انتشار آنها در انواع وبسایت ها کل ماجرا را عوض خواهد کرد. لازم است که هر از گاهی حتی اعلامیه هایی در تحلیل وقایع خاص از جانب گروههای دستدار شریعتی منتشر شده و فضای عمومی جامعه را متاثر از پیشتازی خود کند.

دولت مستقل فلسطینی: آزمونی برای اثبات صداقت ما با خودمان؟

 مسئله درخواست دولت مستقل فلسطینی از شورای امنیت که با وتوی آمریکا رد خواهد شد و سپس احتمالا به مجمع عمومی فرستاده و در آنجا  با حمایت اکثریت جامعه بین المللی تصویب شده و حداقل به فلسطین جایگاه دولت ناظر (مانند واتیکان) می دهند اولین گام از جانب فلسطینیان برای تغییر دادن صحنه و قواعد بازی است. خواسته ای است حداقلی و بسیار دیر اما هنوز مبارک چرا که قدرتمندان جهان را در معرض آزمونی تاریخی قرار داده. تکلیف اسراییل و بریتانیا و آمریکا که معلوم شده است. اینها بازندگان این بازی اند. ایران حمایت کرده اما در راستای تضعیف این درخواست آنرا اولین گام در راه نابودی اسراییل دانسته تا از این طریق جلوه ای رادیکال بدان داده و هر کس که از این طرح حمایت می کند را در جبهه خود برای نابودی اسراییل قلمداد کند (همین اکنون رسانه های غربی هند را صرفا بخاطر ابراز نظر مثبتش مدافع موضع ایران در این موضع قلمداد کرده اند!!!). حماس هم طرح مذکور را ذلیلانه دانسته و فرموده فلسطینی ها حق تشکیل دولت خود را بعد از ازاد سازی سرزمین هایشان بدست می آورند.

اما فقط این سران و سلاطین نیستند که مورد آزمون واقع شده اند. ما تحول طلبان ایرانی نیز چه فردی چه گروهی در معرض این آزمونیم.  درمیان آن دسته از اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی و تحول طلبان ایرانی مدافع دموکراسی و حقوق بشر هم که هنوز به حمایت آمریکا و غرب خود را وابسته می بینند سردی خاصی مشهود است. به ناگهان اقایان و خانمها رخت مبارزه و فعالیت اجتماعی به در آورده و لباس رسمی سیاست مداری به تن کرده و عدم حمایت غرب از این طرح را در راستای منافع ملی آن ملل قابل فهم دانسته و همچنین  خارج از چهارچوب منافع ملی ملت ایران می دانند اگر ایشان نیز به خواهند در این موضوع موضعی خلاف بزرگان بگیرند. کد خدا منشانه توجیهات جناب اوباما را تکرار می کنند که این این طرح صرفا ایده آلیستی و دست نیافتنی است و رسیدن به صلح راه میان بر ندارد. توگویی صلح تنها مسئله فلسطین است. حقوق انسانی و حق حاکمیت بر سرنوشت خود و داشتن استقلال و زمین و خانه و کاشانه و دولت مستقل باید همگی به بعد موکول شوند!

با این حال جای بسیار شادی دارد اینکه ببینی در این وامصیبتای بی اخلاقی سیاسی که دچارش گشته ایم، هنوز هستند جوانان زیبا اندیشی  که فراتر از دریچه های تنگ منافع به واقعیت ها نگاه کنند، تضاد ها و تناقض های رفتاری و گفتاری در میان هم دردان و هم رزمان خویش را دریابند و به خود انتقادی – این عنصر از طلا کمیاب تر – بپردازند.

چه بسیار ایده آلهایی که دست نیافتنی می نمودند (سقوط شاه) و محقق شدند و چه بسا ایده آلهایی که دست یافتنی می نمودند (اصلاح نظام) و هرگز رنگ واقعیت به خود ندیدند و اگر دیدند توخالی و پوشالی از آب در آمدند! براستی مرز دقیق بین واقعیت و ایده آل کجاست و تمایز بین دست یافتنی و دست نیافتنی ها را چه کس جز تاریخ مبارزات و تلاش های آدمیان تعیین می کند. چه بسا ایده آلهای دست نیافتنی که ارزش مبارزه کردن داشتند چرا که نتیجه مبارزه نه دست یافتن به آرمانها در جهانی بیرونی که دست یافتن به تحول عمیق درونی و کسب تجربه و تثبیت ارزشها و نیکی ها در عالم بشری بوده (شهادت مسیح و شهادت حسین و یارانش)! از خود همواره بپرسیم براستی چه کسانی این مرزهای بین واقعیت و ایده آل را برای ما می کشند؟ چه کسی منافع ملی ملت ما و ملت آمریکا را تعریف می کند؟ مگر نبوده و نیست صدها صدا و هزاران نوشته های فراوان که حمایت یکسویه از اسرايیل را ضد منافع ملی ایالات متحده می دانسته و می دانند.

آیا اگر براستی آزادی بیان در چنگال لابی ها وامپراطوری های رسانه ای محبوس نبود باز هم منافع ملی آمریکا این چنین تعیین می شد؟ مگر نه اینکه همین حالا تعداد آنانکه که نظر مثبت به استقلال فلسطین دارند در سرتاسر جهان و خصوصا در آمریکا و حتی در اسراییل (۶۹ درصد مردمش) بیشتر است؟! ۸۵ درصد مردم دنیا در کشورهایی زندگی می کنند که وعده رای مثبت به درخواست فلسطین داده اند. آیا منافع ملی آمریکا اقتضا می کند که نظری علیه منافع و نظرات ملل دنیا داشته باشند و حتی انرا وتو کنند؟ کدام عقل سلیم چنین امری را برای ملت آمریکا تصمیم گرفته است؟! به نفع منافع کدامین ملت است حمایت از آپارتاید قومیتی در کشوری چون افریقای جنوبی و سودان جنوبی و حالا اسراییل کنونی؟ کدام منافع از این طریق تامین می شود، اگر به ملتی هزینه های گزاف لشکر کشی و سلاح سازی و مداخله جویی ها را تحمیل کنیم؟  منافع کدامین ملت درراه انداختن یک جنگ حد اقل چهار تریلیون دلاری در خاورمیانه است برای صادر کردن دموکراسی در حالیکه عملا دیدیم دموکراسی خود از بطن تود ها و متن مبارزات در جاهایی که مداخله نظامی نبود جوشید و خروشید؟

آیا مگر ایالات متحده از نعمت دموکراسی حقیقی بهره می برد که منافع ملی اش را ملتش تعریف و تعیین کرده باشند یا اینکه لابی های صهیونیستی چنین مهمی را تا حد زیادی به عهده داشته اند. دوست دارم به دوستان بگویم که عزیزان آنچه اخلاقی نیست هرگز نمی تواند منافع ملتی را در دراز مدت تامین کند. نزاع ما با نظام صرفا بر سر آن نیست که ایشان منافع ملی ما را آنچنان که ما تعریف می کنیم در نظر ندارند و زیر پا گذاشته اند. نزاع اصلی ما بر سر حقوق پایمال شده ملت ماست و اخلاقی که اگر نباشد منافع ملی ما نیز نخواهد بود. شاید بتوان کوته نظرانه منافعی را مدتی با عملی ضد اخلاقی تامین کرد اما ماحصل قرنها مبارزه در تاریخ بشر در این جمله جمع است که :

اخلاق شرط “پایداری” منافع حاصل از اعمال ماست- چه سیاسی چه اقتصادی چه اجتماعی چه فردی.

مگر اصلا می شود چیزی اخلاقی نباشد و درراستای منافع دراز مدت ملتی باشد؟ و چه زیبا گفته قرآن ما که اگر تقوا پیشه کنید خداوان فضلش را برشما از آسمان و زمین می باراند.

زمان آن رسیده که این دوگانگی های اخلاق علیه منافع و ایده آل علیه واقعیت و دست یافتنی علیه دست نیافتنی را که متعلق به پارادایم های ویران کننده فاشیستی و امپریالیستی و آخوندیستی و لیبرالیستی و جبر گرایی و ذات گرایی و … هستند را به کنار نهمیم که  ملت ما و ملل مشابه ما اولین و برترین قربانیان تاریخی این گونه تفکرات بوده اند.

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (9)

– لمپنیسم فکری روشنفکران مجازی و کنشگران دیجیتالی

از جمله آفتهای دیگر روشنفکری غربتی ما نه همین اینترنتی است که این نویسنده و هزاران نفر دیگر روزانه برای ابراز نظرات مان استفاده می کنیم بلکه فرهنگ خاص سیاسی استفاده از آن است که در میان بسیاری باب شده است. رشد نوعی فرهنگ رو به گسترش لمپنیسم دیجیتالی را در میان جوانان شاهدیم که مثل خط تولید ساندویچ های بی محتوای مک دونالدز افکارناپخته تولید شده و بَزَک شده را هر چند ثانیه یک بار، تولید و تنها در چند خط به وب سایت هایی چون “بالاترین” (بخوانید ” سطحی ترین “) سطح شعور معتادین به اینترنت می فرستد. معتادانی که نا خود آگاه مثل وسواسی های محتاج روان کاو، زمان قابل توجهی را به شمردن تعداد بازدیدکنندگان و لایک کنندگان و کلیک کنندگان و امتیاز دهندگان و کامنت گزاران اینترنتی می سوزانند اما دریغ از اینکه خویش را در کاری جدی در دنیای واقعی درگیر نمایند. یا حتی در همان محیط مجازی طرحی برای تولید محصولات فکری استخوان دار پر ثمر برای خود و جامعه خود بپردازند. برای ایشان کلیک کردن و صد بار یک تصویر را به اشتراک گذاردن یعنی مبارزه کردن! مبارزه ای بی نیاز درگیر شدن در پیچیدگی های روابط عینی انسانی که به ایشان احساس قهرمان شدن آنی می دهد.

از این اعتیاد که بگذریم، چنین محیطی مستعد رشد و پیدایش انگلهای فکری و فراورده های آنان است که مثل قارچ تحت عنوانهایی چون “کتب ممنوعه” و “تاریخ نانوشته” و غیره از آب گل آلوده سانسور گری رژیم، ماهی می گیرند؛ تو گویی هرچه توسط رژیم سانسور شده باشد اعتبارش به طور ذاتی از سانسور نشده ها بیشتر است! دنیای اینترنتی انگلیسی زبان هم از این فرآورده های انگلی اشباع شده و آنان که کمی سواد انگلیسی خواندن را یافته اند و می خواهند وقتی گذاشته در تولید مک دونالدی افکار سهمی داشته باشند با این تصور که هرچه به زبان انگلیسی نوشته شده باشد حتما از اعتبار برتری برخوردار است با هزار افتخار از کشف گفته های فلان ژورنالیست و بهمان نویسنده معروف کلنگی خارجی زبان و ترجمه آبکی آثار آنان به خود می بالند. اینترنت و موبایل که بنا بود ابزار رهایی جامعه استبداد زده ما باشند اکنون به ابزار تزریق افکار تولید شده در اتاقهای فکر دستگاههای قدرتمند به درون دنیای اینترنتی فارسی زبانان (که خود فرصت مطالعه یک کتاب پرمایه را به ساعتها اینترنت نوردی باخته اند) تبدیل شده است.

براین مسئله باید خیانت پیشگی شرکتهای خصوصی اینترنتی غربی را بیافزاییم که مثل نقل و نبات ابزار شنود و سانسور و فیلترینگ و ردیابی آی پی ها و نفوذ در حساب ایمیل ها را حتی به رژیم های به اصطلاح ضد غربی مانند ایران و چین صادر می کنند. یاهو در چین اسم و آدرس فعالین را به رژیم منتقل می کند و گوگل در فیلترینگ مشارکت. بیشتر شبه روشنفکران غربتی که اینترنت را ابزار آزادسازی می دانند و در بوق و کرنای خصوصی سازی اموال عمومی می دمند که ای ایهاالناس خصوصی سازی باعث کاهش قدرت دولت ها می شود به اینجا که می رسند زبان به دندان می گیرند و مشخص نمی شود که چطور  بخش خصوصی برای حداکثر سازی سودش دست به همکاری با دولتهای مستبد می زند و به ناگاه بوی پول که شنیده می شود، آنهمه از حقوق بشر دم زدنها پشم می شود.

—————————————

امپراطوری های پنهان و شبه روشنفکری بی درمان!

مدتی است که آقای روپرت مرداک، سلطان خبر، خود خبر ساز ترین فرد جهان شده و ابعاد قدرتش و وسطعت سلطنتش معرف عام و خاص. نامش را قبلا فقط انان که علاقه مند به بحثهای امپریالیسم فرهنگی در رشته های علوم سیاسی و اجتماعی با گرایش چپ بودند می دانستند. اما اکنون عموم مردم بی علاقه به سیاست هم وی را می شناسند. این قدرتهای پنهان جهانی که هم از پایه ها و هم پدیده های حاصل از نظام سرمایه داری و مدرنیسم غربی هستند اما همواره به سهو یا عمد مورد بی توجهی شبه روشنفکران ایرانی قرار می گرفتند که کعبه آمالشان همان الگوبرداری از لیبرال دموکراسی و نظام اقتصادی غرب برای برون رفت از معضل نظام قرون وسطایی ایران است. اما اکنون حتی ارباب رسانه از بکار بردن کلمه امپراطوری برای این آقا هیچ شک و شبهه ای به خود راه نمی دهند.

شنود ها، ورود به حوزه خصوصی آدمها، انحصار کلان رسانه ها و ابزار خبر سازی و تولید محصولات فرهنگی را به تمام در ید قدرت خود داشتن، رد و بدل کردن رشوه های کلان، ابراز بی اطلاعی از این رشوه های کلان و عدم قبول مسئولیت ضمن ابراز همدردی با قربانیان!، قتل و تجاوز، در میان بودن پای سیاستمداران، قدرت مالی برای تغییر تصمیم دادگاه … همه و همه این کلمات، آشنای گوش و جان ما ایرانیان هستند. اما این کلمات هم امروز برای توصیف داستان اقای مرداک و امپراطوری اش توسط رسانه های غربی بکار می روند. عجبا. پس فقط دیکتاتورهای جهان سومی نیستند که شنود می کنند که هک می کنند که حوزه خصوصی شما را مورد تعرض قرار می دهند که تجاوز می کنند که می کشند که اثار جرم را پاک می کنند که انکار می کنند که در نهایت تبرئه می شوند و می روند دوباره چاق  و حال تر می شوند. فقط قذافی و فرزندش شیخ الاسلام ، صدام حسین و دو فرزندش، اقا و آقا زاده اش نیستند که کنار هم می نشینند و  ادعا می کنند و تازه یک چیز هم طلب کار می شوند. آقای مرداک و آقا زاده اش و همسر آسیایی ۴۰ سال از خودش جوان ترهم می توانند فهم عامه را به مسخره بگیرند. صد البته که می توانند چون نظام به اصطلاح دموکراتیک سرمایه سالار غربی بر محوریت عقل خود بنیاد و سکولاریسم به چنین افرادی این اجازه را می دهد. امروز ایشان را هم بتوان به فرض محال از تخت سلطنتش بر اندازی، فردا قانون اساسی نانوشته ولایت مطلقه سرمایه آقا و آقا زاده ی دیگری را بر این تخت خواهد نشاند.

دوست من هم اینجا سر می برند هم آنجا. فرقش این است که اینجا با تیغ آنجا با نخ ابریشمی. انتخابش با شما! فکر چاره را باید اساسی تر از اینها کرد.

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (8)

- فاشیسم-مسلکی مارکسیسم ضد مذهبی، ناسیونالیسم نژادپرست ایرانی و ملی مذهبی فرقه گرای شیعی

در سطور ذیل (تحت عنوان تاریخ شناسی کلنگی) خواهم گفت که چگونه برخی مدعیان مارکسیسم با اتخاذ شیوه ای مشابه با پان ایرانیست های ناسیونالیست و ملی مذهبی های پان شیعیست از اختلاط افسانه و تاریخ استفاده کرده هم نوا با ایشان از آب گل آلود استبداد دینی و واخوردگی نسل جوان از اسلام استفاده کرده به سیاه نمایی ووارونه نمایی های تاریخی اقدام می نمایند. اما ایشان به همین هم اکتفا نکرده در شرایط بسیار دشواری که کل منطقه خاورمیانه و اکثریت مردمان مسلمان آن، از جمله ایرانیان به زیر فشار گسترش نوامپریالیسم بعد از جنگ سرد دست و پا می زنند و سایه جنگ هنوز بر سر ماست و در شرایطی که اروپا و آمریکا شاهد پیدایش نیروهای فاشیستی و نژادگرا همچون اوایل قرن بیستم اینبار علیه مهاجرین مسلمان (نه یهودی) هستند، این حضرات به ظاهر ضد امپریالیست همدست و همداستان با فاشییسم نو ظهور اروپایی به حملات نامنصفانه خود بر علیه هویت تاریخی و مدنی و فرهنگی و مذهبی میلیونها ایرانی  و غیر ایرانی مسلمان افزوده اند. عجبا که می بینی این طاعون فاشیسم مسلکی که مبتنی بر ذات گرایی  است، مارکسیست ضد مذهبی و ناسیونالیست نژادگرا و پسا اسلامگرای فرقه گرا را در یک سمفونی واحد اختلاف افکنی ونفاق و جنگ افروزی قرار می دهد.

تاریخ شناسی کلنگی – یک خانه کلنگی تنها ارزشش به زمینی است که  در آن واقع شده نه ساختمانش. تاریخ نویسی و تاریخ شناسی کلنگی در میان نامتخصصین حرّاف ما، اما کاری بس متداول است؛ کسانی که حتی یک دوره درس روش شناسی تاریخی نگذرانده اند، اما به خود اجازه می دهند دهها جلد کتاب حرافی نمایند و تاریخ شناسی را با چسب و قیچی کردن وقایع مورد دلخواهشان از کتب قدیمی تر یکی می گیرند. این حضرات تصور می کنند “نقل قول” ازچند کتاب تاریخی که چند صد سال پیش نوشته شده عین سند و شاهد آوردن است. “نقل قول” از یک مولف یعنی “شاهد تاریخی”! و بنابراین نیاز نیست این نقل قول در مقابله با دهها و بلکه صدها شاهد و سند و گواه باستان شناختی و انسان شناختی و تاریخ شناختی دیگر مقابله و ارزیابی شود. هرچه این نقل قول ها به هدف تاریخ نویس کلنگی ما نزدیک تر باشند قطعا معتبر ترند! و دلیل اعتبار هم معمولا شهرت نویسندگان قبلی است بدون حتی توجه به اخطارهایی که آن مشاهیر ممکن است در کتابهایشان داده باشند. حال کار ما کارستان می شود وقتی که معلوم شود کتب تاریخی استفاده شده توسط این حضرات، خود در زمان خودشان همین روش کنگی را استفاده فرموده اند. یکی از این کتب تاریخی که می توان هرچیزی را که مایلید (از توحش اعراب مسلمان گرفته تا نکبت و نخوت ایرانیان) مانند کلاه شعبده بازان سیرک از درونش بیرون کشید تاریخ طبری است.

خانه کلنگی مجموعه ای از خرت و پرت هایی است که روی زمینی مرغوب تلمبار شده اند. تاریخ کلنگی جریر طبری هم مجموعه ای از روایت های عموما پر از ابهام و تناقض است که در زمین با ارزش ثبت شفاهی اقوال و گفته های گذشتگان تلمبار شده است. کار تاریخ شناسان، غربال کردن و ارزیابی این گفته هاست در مقابله با شواهد تاریخی دیگر، نه استفاده ابزاری و مشمئز کننده ازآنان.  طبری از اتفاق بر خلاف تاریخ شناسان مدرن و متخصص و متجدد زمانه ما، خود کاملا به این مسئله آگاه بوده، حق اخلاق پژوهش بجا آورده و منصفانه در صفحه 6 مقدمه جلد اول اخطار می دهد که:

“بیننده کتاب ما بداند که بنای من در آنچه آورده ام و گفته ام بر راویان بوده است نه حجت عقول و استنباط نفوس، به جز اندکی که علم اخبار گذشتگان به خبر و نقل به متاخران توان رسید، نه استدلال و نظر، و خبر های گذشتگان که در کتاب ما هست و خواننده عجب داند یا شنونده نپذیرد و صحیح نداند، از من نیست، بلکه از ناقلان گرفته ام و همچنان یاد کرده ام”

جالب اینجاست که جریر طبری را انصاف در پژوهش و دانش به اهمیت روش و نگرش نظری در تشخیص اعتبار اقوال گذشتگان بسیار بیشتر بوده است تا متجددین تاریخ نویس روزگار ما با پژوهش های بی بند و بار و بی اخلاق شان.

اینگونه تاریخ شناسی کلنگی و افسانه بافی های تاریخی گردآوری شده در کتبی مانند طبری، صد البته به کار ذاتگرایان غربتی از مارکسیست و پان ایرانیستِ ناسیونالیست گرفته تا (حتی باکمال تأسف) ملی-مذهبی شیعه گرا می آید. فارغ ازاین که اگر ایشان را در یک اتاق رهایشان کنی کمترین کاری که می کنند همدیگر را تکه تکه می نمایند، این است که همگی معتقدند ایرانیان به زور شمشیر مسلمان شدند. آنان فرصت شناخت اسلام را نداشتند. فراورده های فکری ایشان همگی در هجوم اعراب به زبانه های آتش سپرده شد. در حالیکه پان ایرانیست غربتی از این افسانه استفاده می کند تا ایران باستان خیالی خویش را مهد تمدنی بر باد رفته بدست تازیان بداند و خواستار برتری نژاد آرایی برسایر اقوام ایرانی در فرایند بازسازی این تمدن شود. این کعبه آمال اما همان امپراطوری است که چند سال قبل از جنگ با اعراب مسلمان چنان دچار بحران سیاسی شده بود که هر چند ماه یکبار شاه عوض می کرد ودین زرتشتی که ولایت فقاهتی سلسله ساسانی را توجیه می نمود و اعتبارش به باد رفته بود و ظلمش چنان بیداد می کرد که شاهنشاه در جنگ دیوار دفاعی از بردگان در زنجیر شده می کشید.

مارکسیست غربتی ما هم از این افسانه استفاده می کند تا نشان دهد  ” … دو نيروى سياهتر و جنايتكارتر ديگر، مسيحيت و اسلام قد بر افراشتند. جالب آنكه، هر دوى آنه [آنها]، چه مسيحيت و چه اسلام، ابتدا با چهرة صلح طلب و ظاهرا هدايتگرى قدم به ميدان گذاردند [البته حتی این چهره صلح طلب اولیه اسلام در نوشته های ایشان فرصت ترسیم شدن هم پیدا نکرده]. اما همين كه بر توسن قدرت سوار شدند، با بيرحمى و قدرت تمام ، انچنانكه نظير آن در تاريخ ديده نشده بود [تاریخ نویس مارکسیست ما احتمالا چیزی از حمله مغول و جنگهای جهانی و جنگ ویتنام نمی داند!]، بر روى اجساد قربانيانشان تاختند. تاختند و سوختند و ويران كردند [معلوم نیست چطوری اسلام و مسیحت که دین هستند مثل لشکریان می توانند بر اجساد بتازند]. زير پرچم اين دو نيروى سياه مذهبى بود كه هنر، موسيقى، شعر، فلسفه، علم، آزادى، انسانيت، اخلاق، زيبائى و خلاصه هر آنچيز مثبتى كه بشر تا به آنروز براى انسان و انسانيت اندوخته بود، هر چند موقتى، ولى ويران و لگد مال شد [از نظر ایشان باید تمام بناهای معماری دوران تمدن اسلامی و مسیحی و تمامی فلاسفه و اخلاق شناسان و پزشکان و منجمین و ریاضی دانان و موسیقی شناسان مسلمان و مسیحی را به سطل زباله انداخت و مشخص نیست آن انسانیت و اخلاق و زیبایی در کدامین تمدن لامذهبی گل کرده بوده که هنوز هیچ تاریخ شناس و باستان شناسی نتوانسته پیدا کند]. باين ترتيب، جهان وارد عصر قرون وسطى و سلطه تاريك مذهب شد [هر کلاس اولی میداند که دوران قرون وسطای مسیحی همزمان با دوران شکوفایی تمدنهای شرقی خصوصا اسلامی بود و قرون وسطای اسلام بعد از بیداری اروپا شروع شد].” (ستوده در  “تاریخ گفته نشده اسلام” – تاریخی که البته فقط ایشان گفته!)

اما از همه مصیبت بار تر، زمانی است  که شبه روشنفکر ملی-مذهبی فرقه گرا نیز همین روش را استفاده کرده، دست در خورجین غربال نشدهء طبری نموده از این افسانه پردازی ها استفاده می کند تا ثابت نماید چرا ایرانیان از همان ابتدا زمینه شیعه شدن را داشتند. از ایشان می شنوی که “ایرانیان فرصت شناخت اسلام را نداشتند” پس با زور مسلمان شدند  و مورد ظلم وستم عربهای نژادپرست قرار گرفته اما متوجه شدند که علی با بقیه سردمداران عرب فرق کرده با ایرانیان منصفانه برخورد می کند پس محبت اهل بیت در دلشان جای گرفت و شیعه شدند! اولین امری که بین این ملی-مذهبی و آن ناسیونالیست و مارکسیست غربتی مشترک است توهین به شعورتاریخی یک ملت است  که بزدل و ترسو و احمق و نادان معرفی می شوند که با زور یا به جهت فرار از مالیات، مثل آفتاب پرست دین و آئین عوض می کنند. کسی نیست بپرسد پس چگونه این ملت همیشه بزدل در برابر مغولها و اقوام ترک آسیای میانه، دین که عوض نکرد آنان را بدین خویش درآورند؟ کسی نیست بپرسد اگر ایرانی فرصت شناخت اسلام را نداشت چطور فرصت شناخت تشیع را داشت؟ کسی نیست بپرسد آیا ایرانیان همگی یکسان فکر می کردند؟ آیا بسیاری از آنان با اقوام ترک و عرب اختلاط و ازدواج و همفکری و همکاری نکردند؟ مقاماتی که ایرانیان در نظامیه های بغداد پیدا کردند و نقش ایشان در شکوفایی تمدن اسلامی و تمجید های ادبای ایرانی تا قرن 9 و 10 از خلفای راشدین و نقش صفویه در رواج شیعه کجا رفت؟ شواهد تاریخی که نشان می دهد برای اکثریت ایرانیان بیش از یک سده طول کشید تا مسلمان شوند کجا گم شده است؟ فوران انواع مختلف خرده مذاهب و خرده فرهنگ های ایرانی-اسلامی و دخالت های آنان در دستگاه عباسی چه شد؟ تضادها و مبارزات اقوام فارس و ایرانی با یکدیگر و خیانتهای بسیاری از سردمداران اقوام ایرانی که در حق هم روا می داشتند (نمونه بابک خرّم دین) چه شد؟

———————————–

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (7)

افسون زدگی طالبان تجدد و شیئ زدگی بازارپرستان نولیبرال

ترازویی بنام مدرنیته یا کعبه آمالی بناشده بر تار عنکبوت؟ از نظر بسیاری از افسون زدگان تجدد، دلیل عقب افتادگی و عامل مصیبت های ما در نهایت امر این است که آن تحولاتی که در غرب اتفاق افتادند و زاینده مدرنیته  شدند (تحول در عقلانیت و اندیشه به قول ایدئالیست ها یا تحولات در روابط طبقاتی به قول رئالیست های جبرگرا) در جامعه ما آنگونه که باید و شاید اتفاق نیافتند. بنابراین، این ما هستیم که باید از خجالت آب شویم و در پی ایجاد تحول با الگوگیری از غرب برآییم. اگر هم مشکلی در غرب هست، ذاتی نظامهای آنان نبوده عارضی است و خود به خود به علت تفوق نهادههای دموکراتیک مرتفع می شود! با کمی اصلاح نظام اقتصادی و شفافیت بیشتر سیاسی و پاسخگویی شرکتهای چند ملیتی (که آنهم به ما شرقیان نیامده که بخواهیم فضولی کنیم) نظامهای غربی قادر به ترمیم خویش هستند. اما سوال اینجاست اگر اخطار دانشمندان را قبول کنیم که این کره خاکی تنها ظرفیت 1.5 میلیارد بشر را دارد اگر همه آنها بخواهند مانند یک آمریکایی متوسط زندگی کنند؛ و زمین ظرفیت 15 میلیارد آدم را خواهد داشت اگر همه مانند یک هندی متوسط روزگار به سرنمایند، باید از خود بپرسیم: برای نجات این سیاره بی نوا، این چه کسی است که باید بیشتر از همه متحول شود؟ این چه کسی است که مسئول آلودگی محیط زیست  و گرمایش زمین دریک قرن گذشته بوده و این جوامع تا چه حد به سوی قبول مسئولیت و تحول در مناسبات اقتصادی و فن آوریشان پیش می روند. از پروتکل آبکی کیوتو گرفته تا این کنفرانس های بی اثر بین المللی در مورد محیط زیست و گرمایش زمین (مانند میثاق بی وثاق کپن هی گن) آیا چیزی جز جوکهای بی مزه هستند؟

از نظر روشن فکران غربتی، مشکلات جهانی مربوط به ما ایرانی ها نمی شوند. مشکلات ما نباید در چهارچوب درک مشکلات و نابرابری های جهانی درک شوند! این فقط ما هستیم که باید متحول شویم نه غربی هایی که صد ها برابر در طول چند سده گذشته به محیط زیست صدمه زده اند، منابع اش را به غارت برده اند و جوامع متعددی را گرسنه و عقب افتاده اسیر نظامهای فاسد وابسته و غیر وابسته بجای نهاده اند. اکنون نوبت ماست تا همان مسیر را با کپی برداری از نظامهای سیاسی و فن آوری بدون توجه به عوارض محیط زیستی و اخلاقی آن بپیماییم و در این راه تنها مانع بزرگ، رژیم هایی هستند که با عدم رعایت نظم جهانی و بیانیه های آبکی حقوق بشری آن ما را در عقب ماندگی نگه داشته اند. نقض حقوق بشر از جانب قدرتمندان قابل اغماض است، حتی اگر تعداد قربانیان به ده ها هزار در سال برسد؛ اما نقض حقوق بشر از جانب رژیم های سلطه گر ناهمانگ با قدرتهای جهانی، غیر قابل تحمل. هیچ یک از این روشنفکران غربتی جرأت به زیر سوال بردنِ نیم بندی و ناقص بودن حقوق بین اللملی را ندارد که راه را برای هر رژیمی جهت جنایت پیشگی باز گذارده است.

مکتبی های متعهد به توهمات مدرن وسکولار – بسیاری تصور می کنند که شرط مکتبی و ذوب در ولایت بودن (بجای متخصص بودن) تنها توسط رژیم ایران، سرلوحه کلیه انتصابات اداری و لشکری و کشوری و دانشگاهی در دوران پس از انقلاب شده و نه در رژیم اعلاحضرت همایونی سابقه قبلی دارد و نه در میان اهالی مدینه فاضلهء سکولارستان متداول است. این بلای خانمان سوز اما در میان مخالفین نظام استبداد دینی به همان قوت رایج است. این آقایان و خانمهای عمدتا از طریق دانشگاههای بعد از انقلاب متخصص شده و اکنون تخصص پرست گردیده، اما چون زبان به زبانبازی گشایند و خامه بر صفحه بلغزانند از همان اولین جمله نشان می دهند که تمامیت کهکشان فکریشان حول سیاه چاله ای از توهمات ایدئولوژیک می چرخد که چون لب به انتقاد از این توهمات بگشایی، انتقاداتت را بسان توهین به شخصیت خویش می پندارند و کمر همت به ترور معنوی ات می بندند. در حالی که در ایشان کمترین علامتی از ذکاوت در پذیرش آن توهمات ایدئولوژیک نمی یابی، به ناگهان در برابر چشمان ناباورت، چنان نبوغی انشتین وار در دفاع از خود و یافتن و بزرگ کردن نقطه ضعف های فرد منتقد نشان می دهند که می مانی چرا اندکی از این نبوغ در هنگام بلعیدن بی ملاحظه آنهمه اوهام دست چندم ظهور نکرده بود. که اگر ظهور کرده بود نیازی به اینهمه جر و بحث با ایشان نبود. یکی مارکسیست است و دیگری میشل فوکویی، یک تمامی حقیقت را در تروتسکی یافته ودیگری در مائو، یکی پیغامبرش میلتون فریدمن است و دیگری چند جمله سنگ نبشته منشور کورش (خیلی خیلی) کبیر، پدرخواندهء حقوق بشر و آزادی مذاهب[1]! چه قدر ایشان از کورش کبیر می دانند؟ احتمالا به اندازه اطلاعاتی که یک شیعه گرا از زندگی مهدی موعودش می داند.

این بت انگاری ایدئولوژی ها گاهی به شکل بیمارگونه ای در می آید تا آنجا که ذوب شده گان ولایت مکتب شیکاگو در ایران از میلتون فریدمن، نولیبرالیست ترشده و ادعا می فرمایند که بحران مالی 2008 نه ناشی از مقررات زدایی مالی که بر عکس ناشی از عدم وجود “پول خصوصی” است! پس راه حل از جانب این شیفتگان “بازار آزاد” (این سازهء توهمی بسیار دور از واقعیت)، رها کردن ارزشگذاری های ارزی از چنگال دولتها و سپردن آن به دستان نامرئی بازار آزاد است؛ کاری که حتی نولیبرالیست های از قلاده آزاد شده دهه 90 هم از توصیه آن ابا داشتند چه رسد حالا که گلاویز دول فخیمه شان جهت دریافت بسته های نجاتند.

در طیف چپ هم در حالیکه که ایده طبقه انقلابی کارگری در میان مارکسیست های غربی دیگر سکه ای ندارد، مارکسیست ایرانی اما هنوز سه دهه پس از فروپاشی نظام کمونیستی ، طبقه کارگر را ذاتاً مقدس و انقلابی می داند و از اینکه خدای نکرده دامنش به جنبش بورژوازی سبز آلوده شود آنرا بر حذر می دارد. نظام کمونیستی شوروی از نظر این ایتام لنین، یک مارکسیسم حقیقی را نمایندگی نمی کرد و از همین رو فروپاشید، اما نظام جمهوری اسلامی عین همان اسلامی است که محمد 1400 سال پیش بنیان نهاده بود و هرتعبیر دموکراتیک و سوسیالیست از اسلام، التقاطی است و پیتزای قرمه سبزی! حال آنکه این حضرات مارکسیست خود در پختن پتزای قرمه سبزی ما شاءالله مهارتی بی نظیر از خود نشان می دهند. از آن مفهوم (اسطورهء) طبقه کارگر (که زمانی از مفهوم خدا مقدس تر بود وریختن خون ناباورانش حلال) که هیچ بخاری در نیامده، عده ای از ایشان به کار “گله-گشاد” کردن تعریفشان از “طبقه کارگر” پیش می روند بطوری که دکترمهندس ها و دانشجویان و مدیران دولتی و غیر دولتی هم شامل این آش کشک “خاله لوکزامبرگ” شده بلکه شاید حالا که تعریفمان گشادتر شده، این اقشار هم دریابند که جزو طبقه کارگربوده اند و انقلابی شوند.


[1] برخی از این حضرات آنچنان سرشار از نبوغند که از نظر ایشان، کورش کبیر چون احتمالا ایرانی بوده می توانسته 2500 سال پیش از پیدایش عصر به اصطلاح مدرن، منشور حقوق بشر تدوین کند اما محمد، این تازی ضد تمدن، 1400سال پیش از دوران تجدد هرگز نمی توانسته از حقوق بشر درکی داشته باشد!! به محمد که می رسد ناگهان حقوق بشر و تکثر اموری کاملا مدرن می شوند که فقط از اروپا طلوع نموده اند.

———————————

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (6)

- ایدئالیسم تخیلی علیه رئالیسم جبرگرا

ایدئالیسم تخیلی: وجه مشترک برخی از روشنفکران غربتی، علی رغم تفاوتهایشان، همان فقدان بینش جامعه شناختی و عدم توجه کافی به عوامل عینی و زیربناهای اجتماعی است به گونه ای که از نظر ایشان تحول در اندیشه، تعیین کننده تحول در جامعه است و تحول تاریخی بر اساس تحول در اندیشه ها توضیح داده می شود. عامل بدبختی ما در طرز تفکر ماست. بنابراین، تحلیل های این حضرات بسان داستان های هزارو یک شبی می شود که از واقعیت های زندگی میلیونها انسان بدور است. از پروژه پروتستانتیسم اسلامی گرفته تا قبض و بسط شریعت و تبلیغ فمنیسم اسلامی و سکولار و بی خدایی گری و روشنگری های لائیک و تدریس مارکسیسم و غیره همه بر مبنای این ایده هستند که کافی است تا شیوه تفکر آدمها را عوض کنی ودر نتیجه جامعه عوض خواهد شد. این گونه تحلیل ها عموما بر مبنای پر رنگ کردن دوره خاصی از تحولات فکری و فلسفی در اروپا ست که به شدت در تحولات ساختاری آن زمان و مکان ریشه داشته، در هم تنیده بوده و همزمان سعی در توضیح و توجیه یا نقد و تخریب آن تحولات اجتماعی-اقتصادی داشته اند. اما روشنفکر غربتی تحولات ذهنی را از بستر تاریخی بریده و آنها را علت العلل تحولات در اروپا و غرب دانسته که باید کما بیش در متن جامعه امروزی ایران به هر طریق ممکن غرس شوند تا در نهایت همان نتایج درخشان را ببار آورند!

جنبه دیگر ایدئالیسم تخیلی، تصور کردن جامعه به مثابه یک شخصیت واحد مستقل قادر به تصمیم گیری متناسب با توصیه های روشنفکرانه حضرات ایدئالیست است. گذشته از این که بسیاری از این افراد حتی با وجود گسترش اینترنت و سایر اسباب ارتباط جمعی و فیلتر شکن به سختی توسط تعداد قابل توجهی شنیده می شوند و اگر هم شنیده شوند به سختی می توانند نظرات افراد و گروههای نزدیک به خود را به سرعت تغییر دهند اما همچنان در بیانیه ها و نوشته های خود به مورد خطاب قرار دادن و گاهی حتی خط و نشان کشیدن و تشر رفتن به تمامی اقشار ملت ادامه می دهند. روشنفکری که باید با نگاه به جامعه و اطلاعات موجود و از طریق معاشرت ها و گفتگوها با اقشار جامعه متواضعانه سعی در درک جامعه و عوامل موثر بر جهت گیری ها و احساسات مردمانش داشته باشد و بر آن اساس بهترین استراتژی عملی را اتخاذ کند متاسفانه کاملا برعکس عمل می نماید.

رئالیسم جبر گرا: در مقابل ایدئالیسم تخیلی، جبر گرایان رئالیست قرار دارند که از نظر آنان عامل بدبختی ما، در نهایت امر، نهفته در عدم وجود عوامل ساختاری (عمدتا اقتصادی-سیاسی) است مانند فقدان طبقه فئودالیته، آن گونه که در اروپا بوده یا شرایط جغرافیایی و کشف نفت و منابع معدنی یا خانواده گسترده ای که زمین موروثی را تکه تکه کرده و عدم وجود قوانین ارث آنگونه که در اروپا بوده ویا به علت دولتهای کلاینتالیستی (مرید پرور) که برآمده از هیچ طبقه اجتماعی نبوده بلکه طبقات مرفه را متناوباً سست و وابسته می خواسته اند. تمرکز قدرت سیاسی مانع تمرکز قدرت اقتصادی و بنابراین مانع شکل گیری طبقه سرمایه سالار و در نهایت مانع شکل گیری سرمایه داری این تک عامل تجدد و پیشرفت می شده اند. به لحاظ راه حل قطعا آن عوامل جغرافیایی (داشتن نفت و یا نداشتن نفت به عنوان مثال) قابل تغییر و دست کاری نیستند وبنابراین تنها کاری که از دست ما بر می آمده از طریق تحول در دستگاههای حقوقی و اصلاحات ارضی و غیر ارضی در مالکیت که تشویق کننده انباشت ثروت شده و دولت را وابسته و نه پدرخوانده طبقه نوکیسه و سرمایه سالار نماید تا از این طریق ثباتی فراهم شود و طبقه سرمایه سالار یا مارا به بهشت برین سرمایه سالاری رهنمون شود و یا اگر طرفدار سوسیالیسم هستیم زمینه انقلاب واقعی سوسیالیستی از دل نظام خالصا سرمایه سالار شده فراهم شود (چه از علل شکست مارکسیسم در روسیه و چین، عدم وجود سرمایه داری حقیقی آنگونه که جناب مارکس پیش بینی فرموده بودند می باشد اما لطفا تا اطلاع ثانوی از علل عدم اتفاق انقلاب کارگری در نظام های واقعا سرمایه سالار صحبت نفرمایید. انشاءالمارکس با پیش آمدن بحران بعدی مالی جهانی امکان انقلاب فراهم خواهد شد!)

از عوامل اینگونه جبرگرایی های همان ایدئولوژی زدگی مفرط اکثریت جریانهای روشنفکری است که مانع هرگونه مستقل اندیشی و همه جانبه نگری می شود. از یک طرف لیبرال ها و تکنوکراتها و سوسیال دموکراتها را داریم که در زمانه ای که سرمایه داری افسارگسیخته جهانی شده است، از استفاده از واژه سرمایه داری در تحلیل هایشان بیم و وحشتی بیکران دارند، چه برسد که بخواهند درکی طبقاتی از نابرابری های جامعه را مد نظر گیرند. از نظر ایشان اینها اصطلاحات فسیل شده ای اند. اما متاسفانه در طرف دیگر این طیف نخبگان (که همان فسیل شدگان سوسالیست تشریف دارند)، جامعه ایرانی ما هنوز بنا بر روابط طبقاتی زمان سرمایه داری صنعتی قرن 18 و 19 اروپایی و با اعمال مدلهای ساده انگارانه مارکس که از ریکاردو استقراض فرموده بود تحلیل می شوند! هیچ کدام از این طرفهای به ظاهر متضاد هر گز به خود اجازه بازنگری و بازسازی مستقلانه این مفاهیم اساسی را مبتنی بر شرایط واقعی جامعه خود نمی دهند.

————————————–

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (5)

استثناء پنداری و فقدان همه جانبه نگری در برخورد با پدیدهای تاریخی-اجتماعی

هر چند روند شکل گیری تمدن غربی برای بسیاری از روشنفکران غربتی تنها ملاک سنجش میزان توسعه یافتگی سایر جوامع است اما دریغ از وجود یک ذره فهم درست و همه جانبه از این تمدن از درون متکثر  و پر تناقض و روند پیدایش وتطور آن. ظهور تمدن غربی و سیر تطور آن به شکل امروزین آن محصول تعامل بین چندین عامل یا فاکتور بسیار عظیم تاریخی است. اما افسوس که در تحلیل های شبه روشنفکران غربتیِ ما، یا برخی از این عوامل به نفع برخی دیگر غایبند و یا این عوامل بطور غلط اندازی معادل یکدیگر شناخته می شوند. در این صورت انتظار اینکه تعاملات بین این عوامل جایی در محاسبات ایشان داشته باشد انتظاری بس عبث است. در این تحلیل های شبه روشنفکری، بجای آنکه تحلیل گر اجازه دهد پیچیدگی های واقعیت های تاریخی ذهن و ذهنیت های وی را شکل دهند، این ذهنیت های از قبل شکل گرفته وی (تحت نفوذ گفتمانهای مسلط عمدتا  ایدئولوژیک مانند جهانی شدن، مدرنیته، مدرنیزاسیون، نولیبرال، سوسیالیسم و غیره) هستند که به واقعیت ها شکل می دهند!

اما این عوامل درهم تنیده که نباید معادل یکدیگر قلمداد شوند و نباید به عنوان عاملهای مجزا از هم در تحلیل تحولات تاریخی و ظهور تمدن غربی و سپس جهانی شدن آن در نظر گرفته شوند، عبارتند از:

1.    گسترش عقلانیت ابزاری و بوروکراسی اداری

2.    قد برافراشتن دولت ملی اقتدارگرا (از ناپلئون و بیسمارک گرفته تا بوش و بلر)

3.    پیدایش اقتصاد شرکتی و جهانی شدن آن (فوران قطب های سرمایه سالاری که اکنون 20 درصد آنها در جهان سوم اند و برخی حتی از رقبای غربی شان ثروتمند تر)

4.    استعمارگری جهانی و تداوم آن در شکل پسا استعمارگری و جنگ افروزی هایی با هزینه های سرسام آور جهت حفظ نظم موجود جهانی به نفع قدرتمداران

5.    اصلاحات مذهبی، رشد تکثر و تنش های دینی

6.    ظهورسکولاریسم های غربی از دل اصلاحات و تنشهای دینی و سپس چالشهای دوران پسا سکولار

7.    ظهور طبقه متوسط و طبقه کارگر در قرون اولیه و سپس بهم خوردن ترکیب طبقاتی جامعه به نفع طبقه متوسط شهری و شکل گیری طبقه سوپر سرمایه سالار فراملی.

8.    ظهور و تطور نظام نسبتا با ثبات اما حداقلی حقوق شهروندی و انسانی از دل کشمکش های طبقاتی سه طبقه مذکور و ظهور و افول نسبی ایدئولوژی های کلان گفتمان (سوسیالیسم، لیبرالیسم، محافظه کاری) همراه با تحول در ترکیب نابرابری های اجتماعی

9.    رمانتیسم غربی در واکنش به عقلانیت بی روح ابزاری و تطور آن به سمت نیهیلیسم و پسا مدرنیته

تحلیل تمدن غربی بدون در نظر گرفتن روابط بین عوامل و عناصر فوق چنان ضعیف خواهد بود که ارزش به بحث گذاشتن ندارد چه رسد معیار قرار دادن آن برای درک عقب ماندگی جهان های غیر غربی مانند ایران.

در مقام تحلیل شرایط حاضرایران، از یک طرف مشکلات تنها خاص این کشور در نظر گرفته می شوند تو گویی هیچ کشور دیگری به این شکل که ما در گیر مسائل هستیم درگیر نبوده است و نیست و کشور ما به علت خصومت سردمدارانش با غرب از افتادن در روند جهانی شدن نظام سرمایه داری غربی مصون مانده است.  اما همین تحلیل گران استثناپندار ما چون به مرحله تجویز راه حل می رسند به ناگاه در دام یا دامن یک جهانشمول  گرایی سکولاریستی و مدرن می افتند که تو گویی “علی رغم ” آنهمه شرایط استثنایی کافی است ما مدلهای سیاسی-اقتصادی غربی را وارد کنیم و دروازه های طلایی تمدن را بروی خود باز.

جالب است که بسیار به ندرت به تحلیلی جدی بر می خوری که از طریق مقایسه ایران و کشورهای مشابه به نتیجه و راه حلی رسیده باشد. اگر هم مقایسه ای باشد از آن نوع مقایسه هایی است که دوست ملی مذهبی ما بین ایران و ترکیه می کرد و در شعف پیروزی حزب لیبرال و مذهبی ترکیه اشک شادی ریخته در تبیین موفقیت ملی مذهبی های ترکیه ( که برخی شان هم از قرار معلوم شاگردان دکتر یزدی خودمان ازآب در آمده اند!) دست به دامن نظریه های قومیتی-ژنتیکی-فرهنگی که آری ما ایرانیان در مقایسه با ترکها فردگراتریم و ماجراجوتر و کمتر نهادساز. این هم نوعی ذات گرایی که ایرانی ذاتا این جوری است و ترک ذاتا آن جوری.  البته در آن واحد همین خصلت فردی –گروهی ما خصلت تمدن ماهم می شود (یک تمدن مانند یک بشر واحد با خصایص انسانی است!!!): “تمدن ایرانی اسلامی ماجرا ساز است و تمدن عثمانی اسلامی با ثبات تر”.   نتیجه احتمالا اینکه ما باید بنشینیم و  به جای درک تفاوتهای و شباهت های ساختاری جامعه و تحلیل جامعه شناسانه روند تحولات چندین صد ساله، بدنبال تنبه رفتاری و تغییر ویژگی های اخلاقی خودمان و تمدن مان باشیم و ممکن است کار به ژن درمانی هم بکشد.

———————————-

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (4)

- ذات گرایی ارتجاعی در نگرش های دین گریز

ذات گرایی یعنی اینکه یک گروه یا دین یا ایدئولوژی یا طبقه یا قومیت و نژاد را ذاتاً و اصالتاً واجد خصوصیتی لاینفک بدانیم و به طور کلی تکثر درون گروهی و تحول زمانی آنان را منکر شویم. امری که در جوکهای قومیتی که عوام الناس ایرانی عمدتا جهت مزاح بکار می برند به خوبی به چشم می خورد. اما این امر متأسفانه محدود به عوام نیست و در میان روشنفکران غربتی به وفور دیده می شود و آنهم نه جهت شوخی بلکه به قصد تخریب و توهین و برتری جویی ایدئولوژیک و تضعیف هویت و اعتماد به نفس دیگران. هرچند تعفن اصالت گرایی برای هر صاحب وجدانی از فرسنگها دورتر قابل تشخیص است اما هستند کسانی که از همان ابتدا جهت جلوگیری از شنیده شدن این بوی تعفن، مقاله های خود را با اُدوکلان “من ذات گرا نیستم” خوشبو نموده و چون طرفداران عدالت و مهر ورزی نعل وارونه زده و سپس الاهیات اسلامی را در نهایت امر یک الاهیات واحد و ذاتاً شکنجه گر و شکنجه پسند ترسیم می فرمایند. در مقاله ای در باب این که چه کسی جنگ ایران و عراق را آغاز کرد، نویسنده نابغه ای ضمن کشف عامل اصلی، نوشته خویش را با انتخاب بخشی به عمد بریده شده از آیهء 65 سوره انفال از قرآن آغاز می نمایند که به محمد می گوید “مومنین را به جنگ تشویق کن”. نویسنده با این کار قصد دارد دین اسلام را ذاتاً جنگ افروز و خشونت طلب معرفی کند و عمل تشویق به جنگ توسط سران نظام را در راستای آموزه های اصیل قرآنی معرفی نماید. اما وی به سان دزدانی که به کاهدان می زنند، از اتفاق آیه ای از سوره انفال را انتخاب کرده که تنها چند جمله قبلش به محمد می گوید “چون دشمنان دعوت به صلح کردند، دست از جنگ بشوی و نگوی که این فریبکاری ایشان است. فریبکاری شان را به خدای محول کن” (ترجمه به مضمون).

متقابلا مدعیان جهانشمولگرایی و پست مدرنیته در پاسخ به این ذات گرایی سعی می نمایند از درِ نسبیت گرایی و ظاهراً انصاف وارد شده  هر معرفت دینی را بطور یکسان مستعد این امرمی دانند. این نسبیت گرایان به ظاهر ضد ذاتگرا، اما از سمت دیگر پشت بام به همان ذات گرایی مورد نقدشان در می افتند چرا که باز از نظر ایشان متون دینی همه ذاتا به شکل مبهم و سمبلیک چنان نوشته شده اند که امکان رسیدن به درک یقین آمیز صلح طلب از آنان وجود ندارد و بنابراین همیشه راه برای بیرون کشیدن هم خشونت و هم صلح به یکسان وجود دارد. بخش مذهبی ایشان برای فائق آمدن بر این تناقض که چگونه کلام خدا می تواند متناقض و مبهم و باشد بگونه ای که حقیقت نهایی آن هرگز بر ما مسلم نشود از این ایده فاسد حجتیه الهام گرفته اند که درک حقیقت قرآن فقط برای محمد و معصومین ممکن بوده و قرآن محصول گفتمان بین خدا و محمد است نه خدا و مردم. سپس به این نظر رسیده اند که قرآن نه کلام خدا که کلام محمد بوده است. پس باورمندان به ادیان بهتر است خوانش های صلح آمیز را (صرفا به شکل مصلحتی و پراگماتیستی) بر خشونت آمیز ترجیه داده و خود را آمادهء ورود به بهشت برین تکثر گرایی و گفتگوهای بین تمدنی بی انتها و جهانشمول گرایی لیبرال یا پست مدرنیستی – که فعلاً فقط در ذهنیت آرمانی ایشان وجود دارد- نمایند. آن اخلاق مندی ذهنی که برپایه پراگماتیسم باشد و چشم بر نابرابری های اقتصادی و سیاسی ببندد، چقدر می تواند در کوران حوادث و بحرانهای اجتماعی که عینی و حقیقی  هستند دوام آورد و بهشت تکثر گرایی را به جهنم هیتلری تبدیل نکند نمیدانم؟!

———————————–

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (3)

- بنیادگرایی سوپرسکولار نگرش های دین ستیز

سوپرسکولارهای غربی (ریچارد دوکینز و کریستفرهیچنز به عنوان مثال) که به ناگاه پس از حمله تروریستی یازده سپتامبر از خواب زمستانه بیدار شده و متوجه شدند که خدایی که بنابود برای همیشه مرده باشد، قوی تر از گذشته به صحنه نه تنها اجتماع که به نقش آفرینی در سیاست جهانی هم باز گشته است، لباس رزم بر تن کرده و عامل بدبختی بشر را همه در ذات  ضد علمی و خرافه پردازانه دین (و از همه بدتر اسلام!) کشف فرمودند. از کتاب و مقاله نوشتن و فیلم مستند درست کردن و سخنرانی های جدل برانگیز شان که بگذریم، کارشان به صرف هزاران دلار تبلیغات علیه خدا بر در و دیوارهای و اتوبوس های شهری کشید. سوپرسکولارهای دون کیشوتی متهور ما کار دفاع از سکولاریسم غربی وتخریب دین در برابر علم را بدان جا کشاندند که جامه نبوت از تن مسیح درآورده بر تن داروین نمودند و چون بنیادگرایانی که از محمد، محمد ترند، وحواریونی که از مسیح مسیحایی تر،  خود از داروین داروین تر شده به فلسفه بافی برای پرکردن خلاء ناشی از ناتوانی علوم طبیعی در تولید دستگاه اخلاقی چنان مسیر افراط پیمودند که در نهایت کتابهای خویش را ازتئوری بافی های مذهب گونه غیر قابل اثبات و رد (چون “ژن خودخواه” و نظریه های تکامل فرهنگی-ژنتیکی بشر) پر نمودند.

اما دستگاه اخلاقی ایشان که گویا تماماً بر پایه علم بناشده و چنان دقیق است که از یافتن سر سوزنی خشونت توسط دین در نمی ماند، در تشخیص جنایات جنگی و آمار نجومی قربانیان جنگهای فوق مدرن قرن بیستم و بیست و یکم بنام مبارزه با تروریسم کاملا کور مادرزاد است. برای شناخت عمق اخلاقی بودن این سوپر سکولارهای کافی است که بدانیم، جناب هیچنز در مصاحبه ای توسط جفری گلدبرگ، وقتی پرسیده شد که اگر بجای نخست وزیر اسراییل بود با ایران چه می کرد، با بی شرمی فرمودند که که بمباران تاسیسات اتمی ایران را در دستور کار قرار می داد. کیست که نداند که تاسیسات اتمی ایران پراکنده است و چنین بمبارانی که بتواند به عمق زمین نفوذ کند نه تنها آتش جنگی بی پایان را در منطقه شعله ور می کند بلکه حد اقل  3 الی 5 میلیون ایرانی غیرنظامی (کودکان و زنان و مردان بی دفاع) را قربانی این حملات خواهد نمود. هنوز کودکان عراقی تاوان استفاده از اورانیوم در بمب های آمریکایی را پس داده و تا چند نسل دیگر پس خواهند داد. کدام دادگاه بین المللی جنایات جنگی حاضر به محاکمه این جنایت پیشگان است. از نظر سوپرسکولار ها، بمب اتمی تنها در دستان دین سالاران دیکتاتور ایرانی و مسلمان خطر بزرگ است نه در دستان نظامهای سکولار غربی (هرچند که ایشان در نهایت –یعنی زمانی که نخواهد آمد- خواهان دنیایی فارغ از صلاحهای کشتار جمعی می باشند). هیچنز که متاسفانه اکنون دچار سرطان پیش رفته است بالاخره در برابر دورویی غرب در قبال حوادث اخیر خاورمیانه نتوانست به نادیده انگاری های خود ادامه دهد. یا به عبارتی دیگر دورویی سیاسی در قبال تحولات اخیر بالاخص لیبی، عیان تر از آن بود که حتی هیچنز آنرا با سکوت برگزار کند.

سوپرسکولارهای نوع ایرانی، اما، همین قدرتولید نظریه های من در آوردی را هم ناتوانند و مانند گذشته همچنان به ترجمه پر عیب و ایراد و تقلید مسکلی کج و مووج آنچه بزرگان غربی شان فرمایش کرده اند مشغول. از ترجمه های خنده آوری (مانند ترجمه “ژن خودخواه” به “ژن خودخواهی”) که بگذریم، منشأ اعتبار دلایل ایشان را هم فقط شهرت نام نامی این مراجع معظمٌ لهِ حوزه های علمیه خدا ناباوری است که بی مدد ارباب رسانه های جمعی جهانی اسلام ستیز قادر به گسترش سلطه شان بر گفتگوهای عمومی (با به حاشیه راندن صدای اکثریت دانشمندانی که به دنبال جنجال برانگیزی نیستند) نبود ه اند.

از همه مضحک تر شاخهء چپگرای سوپرسکولارهای غربتی است که کارشان در دین ستیزی به جایی رسیده که فراموش کرده اند (شاید هم اصلا نمی دانند) که دو نظریه غیر اقتصادی به تایید و تقویت مکتب اقتصادی نولیبرالیسم سرمایه سالار (شیکاگو) کمک فراوان نمودند: یکی نظریه بازی جان نش بود که جایزه نوبلش را دریافت فرمود (بعدا در مصاحبه ای نظریه بازی را با بیماری پارانویای خویش مربوط دانست و از آن دوری گزید) و دیگری همین داستانسرایی بیولوژیکی ریچارد دوکینز است که با تصور ژن خودخواه، به توجیه مدلهای مبتنی بر انسان حریص و آزمند اقتصادی پرداخت. بنابراین نولیبرالیسم توانست مدعی شود هم به لحاظ ریاضی درست است و هم با ساختار بیولوژیک تکامل بشری انطباق دارد. حال تصور کنید مارکسیست های غربتی ما را که از یک سوی لباس رزم علیه نولیبرالیسم پوشیده اند، از طرف دیگر نظرات سوپرداوینیسم دوکینزی را در جنگ دون کیشوتی شان علیه مسلمانان باورمند بکار می برند.

اما حوادث اخیر خاورمیانه خط بطلانی بر این همه دین ستیزی کشید. براهل انصاف مشخص شد که اسلام گرایی بنیاد گرا همچون سکولاریسم بنیادگرا پایه های اجتماعی در هیچ کجای دنیا ندارد. هویدا شد خواست اکثریت مسلمان این منطقه دموکراسی حقیقی و عدالت و مساوات است. عیان گردید که اگر دخالت های قدرتهای بزرگ و ایران گیتهای پشت پرده و تغذیه مالی القاعده و سرانش که از متمول ترین خانواده های این منطقه – با یک پای در کنار چاههای نفت و یک پای دیگر در بازارهای بورس لندن و نیویورک- هستند وجود نمی داشت بنیاد گرایی اسلامی هم قدرتی نمی داشت. مشخص شد که اسلام و تمدن اسلامی و مسلمانان قدرت تشخیص منشا شر را دارند. می توانند با بازسازی تمدن خویش متناسب با خواسته ها و نیازهای خود اقدام نمایند. شهامتش را هم دارند. انقلابها و جنبش های خاورمیانه امروز نه تنها بنیاد گراهای سوپر مذهبی را به قعر دره تاریخ پرتاب نمودند بلکه آنتی تز ایشان یعنی سوپربنیادگراهای سکولار را نیز. ایشان را قدرت تبیین این امر نیست که چگونه تمامی مطالعات اجتماعی در منطقه حاکی از گسترش اسلام خواهی است اما این این اسلام خواهی به اسلام گرایی بنیاد گرای طالبانی خواهان حکومت دینی نیانجامیده است. پس چه شد آن همه صحبت از ذات “بد ذات” اسلام و بی شعور بودن “سوژه” خداپرست کردن!

———————————–

ده آفت معرفتی در بین روشنفکران غربتی (2)

نسل اولی های انقلاب، شما متهمید!

این نویسنده متعلق به نسلی است که جوان تر از آن بود که در کشمکش های قدرت پس از انقلاب مشارکتی داشته باشد و مسن تر از آنکه به وعده های اصلاح طلبی و اعتراض های رنگی (با وجود ارزش هایی که در آن مستتر بوده) دلخوش. بنابراین شاید این نسل گم شده و صدا در گلو خاموش شده واز همه جانب نادیده انگاشته شده که بلوغ  فکری اش را در دروان به اصطلاح “طلایی” و جنگ و خفقان دهه اول انقلاب به سر رسانید، بتواند همچون نسل های دیگر (هر چند دیر) عقده گشایی کند و مستقل تر دیدگاهش را بیان. نسلی که حتی به بازی هم گرفته نشد شاید بهتر بتواند بی انصافی های قواعد این بازی بی سرانجام قدرت را گوشزد کند. نسلی که اکنون بحران میان سالی اش را طی می کند، شاید بتواند این بحران را با طغیان نه صرفا علیه استبدادیان که همچنین علیه کلیت استبداد پرور نظامهای فکری-سیاسی اطرافش توأم کند و فریاد زند: ای بازیگران عرصه سیاست که فرصت های فراوان سوزانیدید و منافع حزبی و گروهی و تعلقات ایدئولوژیک ودینی خویش را (چه در راس قدرت چه در برابر آن) بر استقلال و آزادی ملت ومملکت خود رجحان دادید و خود اکنون گاهن زیر لب معترف بدان خطاها هستید، شاید بهترین کاری که می توانید بکنید این است که دست از سر این نسل سومی و چهارمی ها بردارید.  اگر واقعا دلتان به حالشان و آینده شان سوخته بجای انتقال همان جنگ و دعواهای ایدئولوژیک سابقتان که ره به جایی جز پیروزی استبداد نداشت، روحیه مستقل اندیشی و همه جانبه بینی و روی پای خود ایستادن و خود راه خویش یافتن را در آنان تشویق کنید.

به خواندن ادامه دهید

ده آفت معرفتی در میان روشنفکران غربتی (1)

مقدمه

این مقاله محصول تأملات شخصی این نویسنده بر روند تولید تحلیل های سیاسی، فرهنگی و فلسفی نیروهای روشنفکری اپوزیسیون ایرانی است در سایه تحولات اخیر منطقه و نسبت به فراگیر شدن حداقل ده شیوه بیمارگونه تولید معرفت اجتماعی در میان این نیروها اخطار می دهد. شیوه هایی که بدون نقد و تامل کافی از جانب گروهها و اشخاص مختلف بکار می روند و به سبب ناروایی و نارسایی اثری بس مخرب بر شکل گیری ذهنی نسل های جدید خواهند داشت. در پایان مقاله بخش کوتاه و ناتمامی را به راههای درمان و جلوگیری از طاعونهای فکری اختصاص داده ام.

در ابتدای این نوشته به جدّ تاکید می کنم که نه قصد کلیشه سازی دارم، نه برچسب زنی و اتهام به هیچ گروه و شخص خاصی. این مقاله همچنین نه از سر نا امیدی از فضای فکری-سیاسی امروز نوشته شده (که اگر این چنین بود بایستی سالها پیش نگاشته می شد) و نه به انگیزه سیاه نمایی و پاشیدن گرد بدبینی. ادعای ارائه یک برداشت اکادمیک علمی و تخصصی از معضلات جنبش های روشنفکری مخالف یا منتقد نظام را هم ندارم به دو دلیل: (1) در این زمینه هیچ کار علمی جامعه شناسانه منسجم و پژوهش نظام مند و نظریه پردازانه نیافته ام که بتوانم حداقل به عنوان پیشینه گفتار و ادبیات تحقیق از آن استفاده کنم؛ (2) اوضاع سیاسی فکری اپوزیسیون ایرانی را آشفته تر و پیچیده تر از این می بینم که امید وار باشم چارچوب های پژوهشی موجود که عمدتا همان نمونه های نشخوار شده و کپی برداری شدهء نظریه های علوم اجتماعی غربی هستند بتوانند روزنه ای برای ارائه تحلیل شرایط امروز فراهم کنند. انواع دهگانه بحرانهای فکری که در این نوشته تشخیص داده ام فقط جهت ارائه ابزاری برای مقایسه و سنجش و تحلیل بوده و افراد و گروههای واقعی به میزانی که به این نمونه های آرمانی نزدیک ترند به همان میزان بدان بحران ها و بیماری های فکری مبتلا تر.

به خواندن ادامه دهید